دارم از دانشگاه بر می گردم ماشین می رسه به ایستگاه و من پیاده میشم می خوام در رو ببندم که متوجه دست پیر مردی میشم که داره از صندلی عقب پیاده میشه پیرمرد دقیقا چارچوب در رو گرفته و داره پیاده میشه اگه یه دقیقه دیرتر متوجه شده بودم موقع بستن در چهارتا انگشتش رو قلم کرده بودم. هم اون شانس اوردم هم من هم راننده تاکسی خدا ختم به خیر کرد.

پی نوشت: از نوشته این پستم بر میاد که دارم با واقعیت سیستم کنار میام دیروز بخاطر از یاد بردن تلخی این ماجرا ناهار رفتم بیرون. کباب  سفت بود با غصه موند توی گلوم. امیدوارم ماجرای این مملکت و آموزشش هم ختم به خیر بشه.