پنج شنبه رفتم دانشگاه تا تلاش یک ترم دانشجویانم و خودم را تحویل بخش امتحانات بدهم و بروم به مرخصی تابستانه. یک برگه جا مانده بود آن را می دهند تصحیح کنم که مسئول بخش امتحانات می ایید بالای سرم به برگه نمرات نگاه می کند و شروع به صحبت می کند.

نمی خواهم دقیقاً بگویم چه گفت ولی لپ کلامش این بود که به دانشجوها نمره بده چون این سیاست دانشگاه است و از بالا دستور آمده که نمره داده شود چون دانشجویی که نمره نمی گیرد می گذارد و می رود و درآمد دانشگاه پایین می آیید. یک لحظه حس کردم آن مسئول بالا دستی همه دانشجویان را بسته های پول می بیند مثل الکس شیر ماداگاسکار که همه را استیک می دید.

قسمت آخر حرفش قشنگتر بود گفت به مدیر گروه ها از بالا می گویند که دیگر به استادهای که نمره خوب نمی دهند واحد داده نشود. یک جوری داشت خط نشان می کشید که نمره بده و گرنه دور تدریس در ترم بعد را خط بکش. من هم کوتاه نیامدم گفتم از من هم کاری بر نمی ایید کسی که نمی نویسد من چه بکنم باید خودکار ابی دستم بگیرم.

از این مملکت دلم گرفت یادم می ایید وقتی دانشجو بودم دوستی به خاطر مشکل نمره اش به آموزش رفته بود که یکی از همکلاسهایم که دستی بر آتش داشت و همان زمان که درسها را پاس نمی کرد در دانشگاه خودمان  تدریس می کرد و همکلاس ترم بالاییهای ما تا ما و ترم پایینهامون بود را زیارت کرد اون یارو متوجه مشکلش شد گفت می دانم که استاد فلانی که کارت لنگش است کارش پیش فلانی گیر است می گویم نفسش را در سینه حبس کند تا به تو نمره بدهد. 

راستش من دل خوشی از استادم نداشتم اما واقعا اجحاف بود در حقش. این حرفها را که می شنوی فکر می کنی این مملکت درست بشو نیست بگذاری بروی بهتر است و بمانی و ذره ذره اب شدنش را تماشا کنی.