من خوبم الان. هزار خورشید تابان تمام شد دیشب تا سه بیدار بودم تا به انتهای قصه برسم. این دومین کتابیست که از خالد حسینی یعنی نویسنده کتاب هزار خورشید تابان می خوانم کتاب اول بادبادک باز بود آن موقع کتاب را قرض کرده بودم و باید در زمان کوتاهی پس میدادم اما حالا کتابش توی کتابخانه جا خوش کرده است.

 


قصه هزار خورشید تابان از دردهای اجتماعی جامعه افغانستان می گوید که جنگ پر رنگش کرده نه اینکه وجود نداشت داشت ولی جنگ حقیقت زشت آن بروز رسانی کرد. قصه حول محور دو زن می گذرد مریم و لیلا از کودکی مریم شروع می شود و ادامه میابد و از بدبختیهای زن بودن در این جامعه می گویید. این دو زن به دلایل نامساعد بودن وضع جامعه هوو هم هستند اما بعد از مدتی به خاطر درد مشترکشان با یکدیگر صمیمی می شوند زندگی انها در کابل در شهری رقم می خورد که در آتش جنگ می سوزد و زندگی شخصیشان نیز طمعه این اتش است. سرانجام قصه مریم با فداکاری جان لیلا را از مرگ نجات می دهد و همسر مشترکشان را می کشد و خودش اعدام می شود و لیلا را تشویق به فرار از کابل می کند.


قصه کش دار و جالبی دارد می خواستم از جزیات بیشتر بگویم که نگفتم اصلا انتهای انتهای قصه را هم کامل نگفتم گذاشتم شما بخوانید و در تعلیق قصه بمانید. چند جمله جالب از داستان که ادمهای معمولی می گویند:

"ننه گفت: "این را بدان، همیشه آویزه ی گوشت باشد، دخترم: انگشت اتهام مردها، درست مثل عقربه ی قطب نما که در همه حال رو به شمال می ایستد، همیشه رو به زن ها نشانه میرود. همیشه این یادت باشد مریم."


"راننده خاکستر سیگارش را از پنجره بیرون تکاند و گفت "دوستان نوجوان من، سرگذشت کشور ما همین است، تاخت و تاز پشت تاخت و تاز. مقدونی، ساسانیان، اعراب، مغولها. حالا هم شوروی. ولی ما مثل دیوارهای آن بالا هستیم. درب و داغون، بدون نمای زیبا،  ولی هنوز پابرجا. درست نمی گویم برادر؟"

باباگفت"واقعیت همین است.""