دیروز جلوی دکه ذرت فروشی ایستاده ام و مرد دارد ذرت بخار پز را با قارچ قاطی می کند که دختری با مادرش به سمتم می آید. من را مخاطب قرار می دهد خانوم فلانی سلام خوبید؟ من دهانم وا دارم در ذهنم تصویرش را اسکن می کنم و با آدمهای که دور یا نزدیک می شناختم که مشابه این شخص باشد مقایسه می کنم. ولی به ذهنم چیزی خطور نمی کند نباید از خودم خیلی توقع داشته باشم من حافظه ضعیفی  در این مورد دارم گاهی اجزای صورت خودم را فراموشم می شود تا مال مردم.

آخر خودش را معرفی کرد "منم تینا دوست آیدا!" دارم تیناها و آیداهای ذهنم را زیر رو می کنم که می بینم بانک اطلاعاتیش خالیست. تیر آخر را به هدف می زند خانوم شاگرتون بودیم. بعله یادم امد شاگرد دبیرستانی که عطای درس دادنشان را به لقایش بخشیدم. احوال خودش دوستش و همکلاسی و مدیر را پرسیدم و توصیه کردم درس بخواند. گفت: "خانوم شما حق دارید شما خوب درس می دادید ولی کم کاری از ماست." شاید این را بنا بر تعارف بگذارید اما از قیافه اش متنبه بودن را خواندم چون در ادامه گفت: "معلم بعدیمون..." حرفش را خورد و برای  اینکه جمله را تمام کند مردد گفت: "خوبه!" فکر می کنم معلم جانشین من دمار از روزگارشان در اورد که من به او  حق میدهم. خوشحالم که متنبه شده اند آرزو می کنم سر عقل آمده باشند و دنیا را با پیچیدگیهایش ببینند.


پی نوشت: گفتم حافظه ضعیفی دارم اما دیروز که عکس کلاس اولم را دوباره نگاه کردم توانستم اسم بیشتر همکلاسیهایم را به خاطر بیاورم. همان عکسی که در پست ٢٢ بهمن گذاشته بودم. می بینم اینقدر هم حافظه ام ضعیف نیست.

توضیح نوشت: برای یاد آوری خاطره استعفاء از تدریسم می توانید به این پست بروید.

تشکر نوشت: دیروز به کمک آقای یک انسان تونستم آرشیو وبلاگم رو درست کنم و تمام بایگانی وبلاگ بلاگرم رو به اینجا منتقل کنم. از ایشون به خاطر لطفی که در حقم کردند تشکر فراوان دارم.