برای نوشتن همیشه زمان کم است
تصمیم گرفتم خاطرات قدیمی ام را ورق بزنم. خاطراتی که مثل عکس های سیاه و سفید ساکنند حرکت نمی کنند روزگار مدرسه، دانشگاه، حصارک، کرج، ارومیه، نازلو. خاطرات جدیدتر مثل عکسهای رنگینند فقط عکس هستند زحمت بکشند مثل یک فیلم کوتاه موبایلند. اما برای من که خاطره جمع میکنم مثل یک فیلم سینمایی هنری است که از آن لذت می برم چه کنیم خاطره بازم. برای شروع شعری را می آورم که سر کلاس ادبیات دانشگاه خواندم یاد آن روزها بخیر سر کلاس استاد...- آه یادم رفت خواهش می کنم هرکدام از دوستان اسم استاد ادبیاتمان را بخاطر دارند به من اطلاع دهند- آن روزها که باد در کله ام هوهو می کردم و سر پرشوری داشتم این شعر را سر کلاس ادبیات خواندم. باید یک روز خاطره اولین روز کلاس ادبیات را بنویسم از بقیه خاطرات برایم واضح تر است حالا به همین شعر قناعت می کنم. شعری برای دانشگاه که نامی ندارد زیرا وقت سرودن نامی نداشت اگر بد بود به خامی آن زمانم ببخشید و اگر خوب بود خب خوب بود دیگه...

اینجا تعداد کلاغها از گربه ها پیشی گرفته است
اگرچه درختها یش مثل درختهای شمال سبز نیستند
اما درختند
اینجا گلها زیادند قرمز، زرد
پر است از پله های
که از بیرون مثل ستونند
راستی اکواریمی دارد که ماهی هایش بدون آب نفس می کشند
لباس می پوشند درس می خوانند
اما راهروها سنگ نیست
و میله های سرد و فلزی گل نمی دهند
حتی درون کتابخانه کوچکش کتاب عشق نیست
شاید قیصر اشتباه کرده است
شاید بیهوده نیست که عاشقان قدیمی از قیل و قال آن
بیزار بوده اند
اما اعجار ما اعجاز اشتباهی نباید باشد
ما حتی عشق را میان کتابها ثبت می کنیم
و در امتداد راهرو سنگی
و میله سرد و فلزی گل می دهند
و کتاب عشق را از کتابخانه درسی
زیر خاکروبه تاریخ بیرون می کشیم
و از قیل و قال فارغ می شویم
ببین
اینجا همان است
دیگر تفاوتی در سال و ماه ندارد
باور کنید راست شنیدید.
24/7/1379