تازه صفرکیلو متر وارد دانشگاه شده بودم و در ساختمان پر پیچ و خم آن که به قول من مثل بازی کامپیوتریWolf3D بود و هزارتا در خروجی داشت و حتی یک در ورودی به حمد الله نداشت گم می شدم. زیرا درهای خروجی آن قفل داشتند و در ورودی محسوب نمی شدند و من گیج می زدم. آن روز اولین روز کلاس ادبیات بود بنابر برنامه ای که توی برگه انتخاب واحدم بود باید سر کلاس ادبیات می رفتم من هم پرسان پرسان گروه ادبیات را توی آن قلعه هزار در بسته یافتم و اولین سئوالم این بود که کلاسم کجاست؟ و به انگشت نشان داد بردی را گفت بگرد تا بگردیم. روی برد لیست بلند بالای از درس ادبیات عمومی بود که در روزهای مختلف و ساعت های مختلف و همچنین اساتید مختلف برگزار می شد. من هم با چشم عجولم تنها یک کلاس در این ساعت را دیدم. کلاس را با هزار بد بختی یافتم. استاد یک ربعی دیر کرد خانمی چادری با بلوزی مامان دوز و دامنی مشکی -آخ خدا باز هم اسم استاد یادم رفت یکی کمک کنه ترو خدا.- شروع به ابراز قضل کرد از خودش منم منمی کرد که بیا ببین از دفتر معنی شعر گفت چه ها چه ها که به مذاق من خوش نیامد بعد آن گربه کشتن دم حجله نوبت به خواندن لشکریان شد. و دفتر محاسبات باز نمود کیک بیک ذلک زیرک فلان بهمان همه را صدا کرد جزء من و یکی دیگر از دوستان که نه صورتآ به یاد دارم نه نامی از او. استاد عذر ما را خواست تا از کلاس بیرون برویم اما من آن زمان سرجنگیدن داشتم و فکر می کردم از کلاسی که حق من است باید دفاع کنم کل کلی کردم اما فایده نداشت و زور او بیشتر از من بود. دوباره راهی گروه ادبیات شدم یافتن مجدد نیز بلایی بود یافتمش. با توپی پر وارد گود شدم وگفتم واحدی را که من گرفته ام به من نمی دهند استاد بیرونم کرده و چه و چه. این بار نیز مرا به همان برد هدایت کرد با رویت مجدد آن تازه دوزاریم افتاد. کلاس دیگری در همان زمان در کلاس 201 برگزار می شد. اشتباه رفته بودیم.
کشان کشان پرسان پرسان راهی کلاس شدیم . راهرو ها دانشگاه خالی از سکنه بود کسی نبود که از او آدرسی بپرسیم. آخرش کلاس را یافتیم در زدیم وارد شدیم. استاد یک نگاه عاقل اندر سفی برما کرد که چرا حال آمده اید چه و چه؟
ما هم کم نیاوردیم کمی آن دوستمان کمی هم من از حکایت استاد آن کلاس ادبیات گفتیم که ما را به زور از کلاس بیرون کرده و برای همین چهل پنج دقیقه ای دیر تشریف آورده ایم. بعد این گفته ها استاد نیشخندی زد گفت حالا نظرتان چیست؟ من هم که بیخبر از حال کلاس بودم گفتم استاد خوبی نبود به حرف ما گوش نداد حرف خودش را می زد خیلی هم سخت گیر بود. و رو به آن دوست ما گفت شما چه ؟ او هم حرف مرا تایید کرد. اما بیخبر از این که منظور استاد نه از بابت نظر ما درباره کلاس قبلی بود بلکه نظر ما درباره بحث کلاس که درباره حافظ و سعدی بود؟ وقتی دو زاری مان افتاد باز هم کم نیاوردم که هیچ زبان اضافه هم قرض کردیم. شروع به صحبت درباره حافظ و سعدی کردم دانسته ها و ندانسته هایم را یکباره بیان کردم. استاد هم استاد خوبی بود بدش نیامد جلسه آن کلاسش را گرم کرده بودیم و سر و ته اش را هم آورده بودیم.
بعد کلاس کسی آمد با صدای دوست مانندی سلامم کرد. ریاضی بود. و این اولین لحظه آشنایی بود. دوستی جدید به نام الهام از آن روز دقیقا نه سال می گذرد. نه سال تمام.