آنقدر کهنه شدم
کودکیم با من سالها فاصله دارد
می فهمی
دیگر از جو پریدن عیب است
 بستنی خواستن گریه نمودن عیب است
بد منظره است روی یک تاب بشینم تاب بازی بکنم
می فهمی
واقعا داخل یک کوچه دویدن بد نیست
من از این عیب خودم شرمندم
که دگر
مثل آن کودک لج باز
هوس بستنی و گریه نمودن کردم.
لیک
در کودکیم
آنقدر عقل در این مغزم بود
که بدانم
سر هر جو نپرم
لج هر چیز نگیرم
گریه بیهوده نباید بکنم
آنقدر فهمیدم
که دگر سال به سال
دیر شد گریه کنم
از سر جو بپرم
 آن قدر روز گذشت
تا به امروز رسید
که دگر دیر شده است.