این شعر را برای کسی نخوانده به جز الهام اگر یادش باشد یک شب توی زیر زمین خوابگاه نسترن برایش خواندم. آن شبی که دختری داشت سازش را توی همان زیر زمین تمرین می کرد یاد آن روز ها بخیر.


امروز پنج شنبه کنار جسد نشست
او فکر می کند که او زنده می شود
هر پنج شنبه وعده او در کنار اوست
او منتظر نشسته که او حرف می زند
یا مثل روزگار قدیمی که عصرها
فریاد خویش به آواز می دهد
او در نگاه ساده خود فکر می کند
لج کرده است
بعد زمانی دوباره او لب باز می کند
و به او خنده می زند
با این همه ز خویش پریشان نمی شود
در آن شبی ز حرص
به او حمله می کند
چاقو تیز بر لبه میز بود
که در قلب او فشرده شد
و خونی به رنگ سرخ فواره می کند
و روی فرش آرام سرخ شد
این پنج شنبه نیز کنارش نشست گفت:
" تو ای عزیز من چرا قهر می کنی؟
من هم ز روی خشم سرت داد می زنم
باشد قبول حرف شما
روی چشم من
من باورم نمی شود که تو قهر کرده ای.
... من می روم به چشم."
در بسته می شود تا پنج شنبه ای دگر
که از راه می رسد دسته گلی سفید برایش گرفته است.