سلام
گفتند برای تو نامه بنویسم
آخر چه سود دارد نوشتن برای تو
هر شب برای تو گفتم
اما چه سود کرد برایم
بی هیچ رخصت و ترحمی
فردا همان دیروز بود
باورت نمی شود
که بدبختی بیشتر می شود
هرسال ساده مردم
با داس هاشان به زمین رفتند
با عرقهای تب دار خود
زالو به پا برمی گشتند
اما سهمشان از سال پیش کمتر بود
باور نمی کنی
که آب مزرعه کم بود
دیشب دو پای شکسته ام را
که درگچ خوابیده بودند
و از درد می نالیدند
در بسترجا گذاشتم
تا شبانه به سر مزرعه بروم
که آبهای مرا ندزدند
آخر برای تو نامه نوشتن
چه سود
فردا می روم
بدون پایم
و تمامی سنگهای جاده را در می آورم
تا چلاغها مثل من به آبادی برسند
و درختها را می برم
که کسی از درخت نیفتد
تا پایش درون گچ بماند
دیشب از تب دیوانه شدم
خرده ای بر من نگیر
گفتند نامه بنویسم
شاید تختی رایگان ببخشند
برای کسی که پایش درد می کشد
و برای کسی که جوی به مزرعه اش نمی رسد
و نگران است
فردا حتماً کسی خودش را بردار نمی آویزد
روزنامه ها را خبرنکنید
امروز برایت دیگر نامه نمی نویسم
نامه ام را پس بدهید
من لباس های وارونه را نمی پوشم
با کلاس نیستند
و تختهای میله ای را دوست ندارم
من را با خود نبرید من هنوز دیوانه نشده ام.
13/12/79