"مسافر از اتوبوس پیاده شد
چه آسمان لطیفی
و خیابان غربت او را برد!"
چند روز بود که چیزی ننوشته ام، حتی وقتی قم رفتم. آمدم بنویسم ولی خسته بودم وننوشتم. حالا دارم می روم خانه توی اتوبوسم باز هم بد خط می نویسم. حالا یاد آمد حتما نوشته های توی کتاب مصاحب را بنویسم. وای چقدر اتوبوس دور می زند. فکر می کنم مسافری را توی رستوران بین راه جا گذاشته است.
قم مسافرت جالبی بود تنهایی توانستم از عهده اش بربیاییم فکر نمی کردم که تنها سفرکردن این قدر راحت باشد. کمی جسارت و شجاعت می خواهد . راستی خود قم، قم شهر عجیبی است توی قم احساس کردم که باید چادر بپوشم. شهری که مردمانش چادر یا روبنده دارند و یک غریبه خواهی بود بدون چادر و عجیب. راستی شانس آوردم که موقع برگشت بچه های دانشگاه را دیدم و با هم آمدیم. در کل تجربه خوبی بود و زیارت و درددل کردن با خدا. به نظرم دعا کردن هیچ وقت تقدیر حتمی را بر نمی گرداند بلکه اعتماد به نفس و قوت قلب به انسان می دهد تا بتوان به نتیجه دلخواه خود برسد. اما هنگام دعا انسان فکر می کند که تقدیر حتمی با دعایش بر می گردد و این موجب امیدواریش می شود. من وقتی دعا می کنم و ملتمسانه دعا می کنم با وقتی که به دعا احتیاج ندارم و درباره آن فکر می کنم نظرم فرق می کند.

دارم برای کنکور کارشناسی ارشد می خوانم زبان تخصصی ام را افتاده ام. ولی انگیزه ای برایم ایجاد شده که کنکور قبول شوم. دارم مصاحب می خوانم چقدر بد خط می نویسم مدادم را گم کرده ام حال مجبورم با خودکار بنویسم وبد خط.
خدای من کمکم کن که توانایی خود را بتوانم بروز دهم و کنکور قبول شوم. دیگر حال نوشتن ندارم
.
.
.
برگشتم  یادم آمد درباره دانشکده جدید نگفته ام که افتتاح شده احتمالاً تربیت معلم هم می شود خوارزمی. حالا چیزی ندارم تا بعد...
تو کوهین دارم می نویسم و همش دارد اتوبوس پیچ می خورد بهتراست ننویسم جا قحطی که نیست.
سه شنبه 8/7/1382