امشب شب اولی است که خوابگاهم را عوض کردم آمده ام بنت الهدی اینجا خیلی بهتر  از خوابگاه فجر یک است. چقدر برای به دست آوردن همین حق دویدم ولی حق گرفتنی است نه دادنی و من هم به این معتقدم. نمی دانم چرا یک لحظه نمی توانستم معتقدم را بنویسم. بگذریم سوادم را بید زده بود.
فردا هندسه منیفیلد دارم کمی خوانده ام ولی هنوز گیج می زنم باید خیلی بیشتر از این ها کار کنم جبر هم که واویلا ست حتی کتاب ندارم فردا می خرم. راستی کمی سرما خورده ام. فردا سری به دکتر هم بزنم. مامان و مریم و مرضیه حتی علی هم نگرانم هستند فکر می کنم باید خوب درس بخوانم. از این کار خوشم می آید مشکلم با انگلیسی خواندن است برای همین کمی از درس خواندن طفره می روم. امروز یک هفته ای است که به ارومیه آمده ام و آن را به اندازه نیاز می شناسم. الان خیلی خوابم می آید چون روز سختی داشتم اما باید درس بخوانم و این جبری است که برای جبر خواندن به خودم فشار بیاورم. راستی یادم رفت که گفته ام دانشگاه قبول شده ام یا نه! حالا دیگر همه می دانند که قبول شده ام حتی خواجه حافظ هم می داند. نمی دانم چرا چرند می گویم.
دوباره به دانشگاه که آمده ام دلم برای حصارک تنگ شد. حصارک جای که خاطره زیادی دارم گاهی سخت گاهی خوب گاهی غریب گاهی عجیب گاهی تلخ گاهی شیرین. دیگر به بدیهایش  فکر نمی کنم. مثل اینکه همین دیروزبود که حصارک بودم. توی خانه اصلاً دلم برای دانشگاه تنگ نمی شد اما حالا همانطور که دلم برای خونه تنگ می شه دلم برای حصارک تنگ می شه. بگذریم خسته ام و درس دارم!
یکشنبه 9/7/85
ارومیه خوابگاه بنت الهدی
ساعت 11:10