این شعر را ابتدا در وبلاگم گذاشتم ولی بعد خواهرم آن را ویرایش کرد حالا قبل از عمل آن:

چانچه بر دوش می رود در باد
سمت راهش شنید این فریاد
"سیب، آلو، قشنگ بادمجان
نرو آقا مرا نبر از یاد"
دوشها زیر بار چانچو بود
قلب از اتفاق فردا شاد
مرغ با تخم مرغ بر دوشش
-"بخر آقا که مرغ این را زاد"
-" چندتا تخم مرغ می خواهی؟"
-"پنج یا شیش هرچه باداباد!"
-" به خدا چند می شود آقا؟"
-"هر چه دادی خدا خیرت داد."
او که در کوچه های تنهایی
از غم نان نمی شود دلشاد
می رود سرخ می شود شانه
تا که شیرین به خواندش فرهاد
دوش ها زیر بارچانچو سرخ
و غم دل نمی رود از یاد
او همیشه میان بازار است
حرف او بود "خدا خودش می داد."
15/7/1381

و بعد از عمل آن:

چانچه بر دوش می رود در باد
شنبه بازار بود پر فریاد
"سورخ گوجه قشنگ بادمجان"
"نوشو آقا مرا نبر از یاد"
دوشها زیر بار چانچو بود
دلش از دشت اولش شد شاد
مرغ و مرغانه بو چانچو بار
"بهین آقا می جان ببه آزاد"
مرد پرسید چند شد آقا
"هرچه دادی خدا خیرت داد"
او در آن کوچه های تنهایی
باز هم فکر نان شب افتاد
می رود سرخ می شود شانه
از غم نان نمی شود دلشاد
دوشها زیر بار چانچو سرخ
غم دل را نمی برد ازیاد
او همیشه میان بازار است
شنبه بازار باز هم فریاد