دیگر نمی خواستم چیز امروز بنویسم ولی یافتن یک دوست موجب شد که دوباره پست جدیدی بنویسم. ماجرای راه انداختن این وبلاگ از یک روز شروع شد که همه بی حوصله بودیم با مریم ومرضیه زدیم بیرون و برای گشت و گذار رفتیم کتاب فروشی شهرقلم و مثل بچه ها که توی باغ گل، گل ها را بو می کنند و می چینند ما رفتیم کتابها را ورق زدیم  هرکس کتابی راانتخاب کرد فیه ما فیه، وبلاگ نویسی و هنر تزیین کیک تنوع کتابهای که خریدیم معلوم است که از سر تفریح بود. آن روز بود یا چند روز بعد یک وبلاگ توی بلاگفا باز کردم آن وقت فکر کردم چیزی برای نوشتن ندارم برای همین آن وبلاگ روی زمین ماند تا خبر دستگیری مرضیه را از توی وب سایت میزان پرس خواندم. نگران برای الهام زنگ زدم و الهام از این  خبر بی اطلاع بود و پرسان که از کجا شنیده ام. من منبع خبریم را گفتم. لای صحبت هایش گفت که مرضیه وبلاگی دارد . قبل از آگهی از آزادی و سلامتی مرضیه با جستجو در گوگل وبلاگ مرضیه را پیدا کردم. برایم جالب بود خاطراتی از دوران دانشگاه نوشته بود و روزنگار هایش تصمیم گرفتم از او در وبلاگم بنویسم اما آن روزها بلاگفا سرویس نمی داد ومن نوشته هایم را برای خودم نگه داشتم و  وبلاگ دیگری در بلاگفا زدم  آن موقع دیگر مرضیه آزاد بود دیگر نوشته ام به روز نبود. تصمیم گرفتم خاطرات آن روزهای  را منتشر کنم که با دوستانی چون مرضیه سپری کردم. امروز که سری به وبلاگ مرضیه دوباره زدم توی قسمت نظرات دوست دیگری را یافتم بتول هم اتاقی سال دوم دانشگاه . برای همین این پست را نوشتم تا  بیتی  را که برای مرضیه نوشته بودم دوباره بنویسم. آنجا گفتم اگر دستگیری تو را عدو در نظر بگیریم یافتن دوباره دوستان من را خیر درنتیجه
عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد
خمیر مایه دکان شیشه گر سنگ است