وقتی بچه بودم دیر خوابم می برد ودیر برمی خواستم آنقدر دیر که صبحانه ونهارم یکی بود. مدرسه که می رفتم عذابم مادر بودم دیر بیدار می شدم  و وقتی صدایم می کردند التماس می کردم که باز بخوایم و به همین خاطر چیزی به نام صبحانه را نمی شناختم. چون مدرسه ام دیر شده بود.بزرگ شدم رفتم دانشگاه. اولین روزی که رفتم خوابگاه چون جایم عوض شده بود ساعت6 بیدار شدم ساکت سر جایم نشستم و برای اینکه کسی را بیدار نکنم رفتم بربری تازه گرفتم. بعد صبحانه گذاشتم وبچه ها را بیدار کردم .از آن روز به بعد زهرا و صورت میترا شبها که می خوابیدن می گفتند صبح که بیدار شدی ما را هم بیدار کن. اما بعد از چند روز اول هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاد تازه بلای جان آنها بودم آنها باید به بدبختی بیدارم می کردند. تمام آن دوران دیر خوابیدم وبه بدبختی بیدار شدنم ادامه داشت. زمان که می گذرد آدم عوض می شود از حصارک در آمدم و رفتم نازلو. نمیدانم  سرش چه بود که با خودم عهد بستم که ساعت 12 بخوابم و ساعت 7 بیدار شوم از من بعید بود. چه کسی خوابید بود چه همه بیدار کارشبها و صبح هایم این بود و هر روز صبحانه را زودتر از دیگران درست می کردم دیگر این زود بیدار شدنهایم  دیگران را کلافه کرده بود.حال دانشگاه که نیستم باز هم دیر می خوابم وزود بر می خیزم ولی باز رازی مانده است که کسی نمی داند هیچکس نمی تواند مرا به راحتی بیدار کند ولی فرقش با قبل این است که من قبل از دیگران بیدار می شوم وبرای همین لازم نیست بیدارم کنند و برای همین نمی دانند که جابجا کردن من در خواب از جابجا کردن کوه هم سخت تر است.

چرا این همه درباره خواب نوشتم آخر خوابم لذتی است که نباید از دست داد ومن تازگی باز دیر می خوابم وکم. ودلیل دیگر این که باید با مریم زبان میخواند واو خواب بود تصمیم گرفتم تا او خواب است توی بیداری درباره خواب بنویسم.