ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب

نه بابا اهل آبادی در خواب نیستند ولی ماه بالای سر آبادی هست ساعت ده دقیقه به هشت است. امروز رفته بودم ارومیه بی فایده بود نه کتاب خریدم نه بانک رفتم نه دکتر. قرص آبریزش بینی خریدم. حالا بعد از افطار باید بخورم راستی نگفته ام ماه رمضان است. دلم می خواست درباره کارهای بیهوده حرفی بزنم. درباره کاری که انجام می دهی ولی بیفایده است. اما نمی دانم از رفتن امروز ارومیه دلخورم یا هیچ کاری نکرده ام . ولی چرا نیمه خالی لیوان را نگاه می کنم . امروز آب معدنی خریدم که دیروز به خاطر بیرون نرفتن و نداشتن آب معدنی دچار عذاب وجدان شده بودم اگر خوب نگاه کنیم هرکاری که به نظر بیفایده می آید گاهی جایی فایده وسودی دارد همین حالا از خانه تماس تلفنی داشتم چقدر دلم برایشان تنگ شده بود دلم برای همشان تک تک شان تنگ شده بود دلم برای مامان مریم مرضیه علی و سپیده و بابا و یه خصوص برای کوچولوی خانه ما محمد تنگ شده.

"دلم تنگ است ماتم دارم امشب
دلی سرشار از غم دارم امشب
غم آمد غصه آمد ماتم آمد
خدا را در میان کم دارم امشب"

برای امشب کافی است.

دوشنبه 10/7/1385
ارومیه
ساعت 8:15