گفتم: "تولد تولد تولدت مبارک"
و گفت:"دعا کن برایم دعای تو خوب است."
وگفتم:"بیا تا نترسی از این شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است."
و گفت:"چرا من نترسم"
برایش سرودم:
که دنیا فقط چیزهای که من دیده ام نیست  بد نیست
تو باید ببینی 
روزهای که من نیستم
پر از طعم آزادی و طعم گیلاس 
پر از شاخه  گلها در دست مردم
پر از خنده لبخند  و شادی
نه آن چیزهای که من دیده ام
یعنی گاز اشک آور بزنند
تا که مردم  بخندند.
دوستت دارم از دور 
تو بیا تا بجای همه ما زندگانی را با طعم آزادی ببینی زیبا"

برای "کوچک آذر"