امروز باید جور سه روز را بکشم سه روز که ننوشته ام:
روز اول جمعه:
جمعه مسافر بودم تا به خودم جنبیدم باید راهی سفر می شدم. شنبه دفاع زهرا بود سر ظهر جمعه زهرا از خانه تماس گرفت فکر میکردم ارومیه باید باشد. با هزار تا ماجرا تونستیم با یک اتوبوس  بیایبم ارومیه. مامان و برادر زهرا و دخترخاله اش  فرزانه هم با ما بودند. خیلی خوش گذشت کم پیش می آید که توی اتوبوس چند نفرباهم آشنا باشیم شب که من راحت خوابیدم مامان زهرا از طولانی بودن راه کلافه بود. زهرا هم که می گفت خوب خوابش نبرده. توی اتوبوس هم که تهویه رو نزده بود. همه رو عاصی کرده بودند.

روز دوم  شنبه:
ساعت 7 صبح رسیدیم. خیلی وقت نیست که ارومیه نیامده ام ولی مثل آدمی شده ام که خیلی وقت است که جایی را ندیده . یک راست رفتم خوابگاه. زهرا هم  با خانواده اش رفت صبحانه بخورد. در خوابگاه بسته بود اما دم در چهره آشنا دیدم مستوره آنجا ایستاده بود. به سمیه زنگ زدم از خواب بیدارش کردم تا بیایید در را باز کند حس خوشایندی داشتم حس کسی که سالها ست نبوده و حال دوباره به موقعیت اولیه اش برگشته .
صبحانه که خوردیم  زهرا با مامانش و فرزانه رسیدند هتل گیر نیاورده بودند. خسته بودند چای خوردیم من رفتم سری به سمیه اصفهانی زدم چهارشنبه دفاع کرده  او هم کارهایش را به پایان برده . کمی توی اتاق سمیه خوابیدم . به مستوره زنگ زدم تا قرار بگذاریم شیرینی های دفاع را بگیریم. ساعت یازده و نیم بود که جلوی دانشگاه ایستاده بودم ایسگاه های دانشگاه را عوض کرده اند. دیگراتوبوسها  استادان نمی ایستند. مستوره آمد گل سفارش دادیم بعد رفتم شیرینی فروشی کریمی. شیرینی آماده نبود کمی توی شیرینی فروشی چرخ زدیم. یه کمی شیرینی گرفتیم وخوریم تا شیرینی ها اماده بشه شیرینی رو که گرفتیم . رفتیم گل فروشی . گل هم آماده بود.با مستوره سوار اتوبوس های دانشگاه شدیم. توی را رستمی هم سوار شد. توی دفاع زهرا مثل دفاع خودم اصطراب داشتم، اما خوب برگزار شدم دفاع خوبی بود. عکس های دفاعش رو من گرفتم. اگه خوب بود به خاطر عکاسی منه اگه بد هم  بود به خاطر کمی نور سالنه. تعداد زیادی آومد بودند. همه شیرینی ها زهرا حتی شیرینی که برای آقای ابراهیمی گرفته بود تمام شد.  وقت برگشتن به  خوابگاه  شش تا هفت نفر بودیم. به قول بچه ها زهرا اینقدر طرفدار دار داشتی نمی دونستیم. خانواده زهرا عصر رفتند. و ما بچه های خوابگاه موندیم جمع گرمی که بعد از مدتها دوباره دور هم جمع شده بود. من بودم مستوره، رستمی، رجاییان،  دلخوش،  لیلا و زهرا اتاق با ظرفیت تکمیل . یاد اتاق پارسال می افتم. هشت نفر در یک اتاق با ظرفیت چهار نفره! شب من و مستوره و دلخوش سری به رجاییان زدیم. برایش فیه ما فیه خریدیم. خیلی خوش گذشت آمدیم پایین شام را دست جمعی خوردیم  نمی دانم قبل از شام زهرا کادوهایش را باز کرد یا بعد لزشام.  خلاصه بعد از مدتی مثل قدیم جمع شدیم کمی چرت وپرت گفتیم. آخرش هم من و رجاییان رفتیم بالا طبقه بالا. همان اتاق روی پشت بام. دیگر پشت بام عودی مشرف به ساختمان نیم ساز طوبا نیست برعکس اون مشرف به عودیه ساعت 11 بود که ما خوابیدیم.

روز سوم یکشنبه:
امروز صبح باز هم زود بیدار شدم رزا هم از راه رسید از تهران آمده بود. فوق ژنتیک قبول شده حالا هم تهران است.برای کارهای فارغ التحصیلی اومده بود. بعد صبحونه ساعت در حدود نه زدیم بیرون برای عفت گل سفارش دادیم قرار شد زهرا برایم بگیرد رفتم دانشگاه دفترچه قساطم هنوز آماده نیست حالا اگر خدا بخواد دوماه دیگه آماده می شه. آمدم وبلاگم را بروز کنم که برق رفت. ساعت دوازه رفتم دفاع عفت آخرین نفر قافله ماست. حس خوشایندی داشتم که عفت هم دارد دفاع می کند قبل از دفاع عفت کمی مسخره باز در آوردیم. عفت هم دفاع کرد.راستی شیرینی دفاعش رو من پخش کردم. استاد راهنمام سزیده هم من رو دید سلام گرمی با من کرد گفت کی اومدم .  خوب بچه ها راست می گین که اخلاقش خیلی بهتر شده . بعد دفاع ما از سالن خارج شدیم من اومد سایت تا وبلاگم رو بروز کنم. توی سایت نشسته بودم که عفت یه مقدار نه بیشتر از یک مقدار برام آبمیوه شیرینی آورد برای توی راهم. دستش در نکنه اگه خدا بخواد ساعت 6 بر می گردم خونه .