دیروز روز حافظ بود ومن نرسیدم تبریکی به دوست شاعرم عرض کنم امروز هم دیر نیست تفالی زدم تا با کلام خودش به او تیریک بگویم این شعر آمد:

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
بگرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت بروز عمر نبستم
طمع بدور دهانت زکام دل ببریدم
بشوق چشمه نوشت چه قطره که فشاندم
ر لعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
ز غمزه بر دل ریشم چه تیره ها که گشادی
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیارای نسیم صبح غباری
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
من جو آهوی و حشی ز آدمی برمیدم
چو عنجه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین ببوی او بدریدم
بخاک پای تو سوگند و نو دیده حافظ
که بی رخ تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم


خوش به حالت که در روزگاری زیستی که روزگار ما نبود!