می خواهم قصه دیروزم را تعریف کنم نه بهتر از پریروز شروع کنم.

 قسمت اول پریروز:من امده ام وای وای
 حال منو فرض کنید من خوش خندان رفته بودم بیرون . با خودم گفتم کنار این قدم زدن برم یه نوبت آزمایشگاه هم بگیرم. آزمایشگاه که رفتم دفترچه رو که دادم خانم پرستاره با اون اخلاقش رو به من کرد گفت مریض خودتونید برید اتاق نمونه. من رو می بینید به خودم گفتم من آمده ام وای وای! قسمت بد ماجرا این بود که هم اونجا سرپا نگه داشتند و جرینگی 35 هزار تومان گرفتند نمی دونم تازگی ها بیمه چی رو پوشش می ده! این که ماشین جامعه ما الان پنجر است جای شگفتی نداره حالا باید قبول کنیم که بیمه خدمات درمانی هم روش. ولی یه چیزی اگه چند سال پیش می گفتند مثلا 20 درصد جامعه تحت پوششه واقعا تحت پوشش بود. چون اون موقعه اگر آزمایشی چهل دو سه تومن بود پنج شیش تومن ما پرداخت می کردیم بقیه رو بیمه. اما حال برعکس شده ! ماجرای ما سبد سیبی که 5 تا سیب داره و فرض کنیم 1000 نفر هم توی جمع منتظرند سیب بخورند. قبلا این طور بود که این سیب به 5 نفر از 1000 نفر می دادند دیگه حداکثر به 20 نفر . اما حالا گفتند ما می خوایم به همه 1000 نفر از همین 5 تا سیب بدیم. هم به چند نفر قبلی چیز نرسید هم به بقیه چیزی نمی رسه. وقتی تعداد سیب های سبد رو زیاد نکنیم نمی شه تقسیم عادلانه ای انجام داد. ماجرای سیب و سبد وجمعیت  ماجرای بیمه درمانی ماست. یعنی الان اگر آمار بگیرید تقریبا همه تحت پوشش بیمه هستند اما خدماتی که درکل جامعه داده می شه مثل سابقه ما از منابع محدود برداشت نامحدود نمی تونیم داشته باشیم. حالا بگذریم از جاده خاکی بیمه خدمات درمانی! برگردیم آزمایشگاه.  درجا این بار یک خانم بد اخلاق خونم تو شیشه کرد. هنوز جاش مونده.حالا بقیه قصه رو آزمایش یک ماه دیگه آمده می شه داشتم فرض می کردم زبونم لال من یک بیماری کشتنده داشتم تا نتیجه آزمایش می اومد سین و جیم اون دنیام رو داده بودم و تا آماده شدن نتیجه آزمایش جایگاهم توی اون دنیا مشخص بود.این از پریروزبود حال بریم سراغ دیروز.

قسمت دوم دیروز:مریضی بر تخت:
توی مطب دکتر نشسته ام. اینجا مطب زن دکتر است که متخصص فلبه.خدا رو شکر که متخصص قلبه چون می ترسیدم قلبم همین جا بایستد ودیگر جواب نده چون مطب طبقه همکفه و انقدر سقفش کوتاه ست و هواش خفه و نورش کم که فکر می کنی الانه که نفس کم  بیآرم. از طرف دیگه صدای بچه های مدرسه نمی زاره آرامش داشته باشم. با مرضیه از توی مطب می زنم بیرون هنوز دکتر نیومده. بیرون در ایستاده بودم که دختری که پایش رو آتل بسته  بود و با تمام وجود درد می کشید  و زیر بقلش رو گرفته بودند آورند بیچاره باید با آن پا پله ها رو می کشید می رفت بالا. حالا فرض کنید دکتر قلب طبقه همکف ولی دکتر ارتوپد طبقه اول! خدا می بینی مثل اینکه فقط توی جامعه ما باید خلق مثل مرتاض ها روی میخ بخوابند همه گره های ساده رو باید حتما با دندون باز کرد. تقریبا هم زمان با اون دختر جوان نالان یک خانم پاشکسته با واکر و یک جوان با عصا وارد ساختمون شد خانم آدرس دکتر ارتوپد پرسید از جوانه اونهم گفت: طبقه بالا ست خانومه پرسید آسانسور داره اونم گفت نه آه از نهاد خانومه برآمد واقعا تصور کنید یه خانمی که یه سن و سالی ازش گذشته با پای شکسته با یک واکر از پله ها چطور بالا بره ولی از جوانمردی جوانه خوشم اومدم گفت حاج خانوم کمکت می کنم خانومه گفت تو هم که مثل منی! اما جوانه عصاش کنار گذاشت گوشه راه پله رو گرفت به کمک خانومه اومد. همین موقعه دکتر از جلوی من رد شد ومن مجبور شدم برم تو.بعد از چند دقیقه صدام کردم مرضیه تو راه ندادن اولش دوست داشتم مرضیه هم تو باشه اما بعدا خوشحال شدم که نیومد.کیف و عینکم رو به مرضیه سپردم.خانم پرستاره گفت که برم پشت پرده و دمرو بخوامبم دکتر هنوز با مریض قبلی حرف می زد.همونطور که دمرو بودم خانم پرستاره گفت که دهنم باز کنم یه مایعی رو اسپریه کرد توی دهنم خوبه سپیده گفته بود که قورتش بدم و گرنه هیچی بیچاره می شدم دهنم لمس می شد و حلقم بی حس نمی شد. بعد اون فورن یه دهن بند زد به دهنم که یه سوراخ داشت حس نا مطبوعیه.بعد از صحبت کردن دکتر با مریض قبلی به سراغ من اومد. وقتی لوله رو توی حلقم می کرد حالم بهم می خورد گلاب به روتون هی عق می زدم خوب شد مرضیه نیومد و گرنه حالش بهم می خورد احساس کردم دهنم پر مایع لزجی شده. دکتر  با پرستار درباره چیزی صحبت می کردند که به من ربطی نداشت حرصم گرفته بود احساس می کردم اصلا برایش این عق زذن هایم مهم نیست. ولی واقعا چند بار ازاین کارها انجام داده فرض میکنیم روزی کم کمش دو تا سه بار پس حق داره براش مهم نباشه کسی رو تخت حالش بهم می خوره. حس می کردم چیزی توی معده ام هست  دکتر ان شلنگ را هدایت می کرد. و از چهار گوشه معده ام عکس می گرفت. خانم پرستار هم که از عکس گرفتن خوشش می آمد هی به دکتر می گفت آقای دکتر عکس اینجا رو بگیر اینجا مونده! دکتر گفت تو هم که عکس گرفتن دوست داری. بعد از چند تا عکس دیگه که آخری ها را خودم هم از مونیتور می دیدم. آرام آرام لوله رو در آورد . حالم بهتر بود احساس کردم بناگوشم خیس است بلند شدم به منیتور نگاه می کردم دکتر عکس ها رو انتخاب میکرد . از تخت بلند شدم و دست و صورت و دهنم را شستم کار دکتر هم تمام شده بود. تازه احساس بی حسی توی لبم زبانم و قسمتی از لثه ام می کردم به دکتر گفتم چطور بود گفت خوبه. اسید معده ام را توی شیشه ریخت و داد دستم که ببرم آزمایشگاه. اون محتویات معده من بود. یعنی این همون اسید با  پ هاش 2 که معده رو سوراخ نمی کنه ولی خیلی چیزهای دیگر رو ذوب می کنه شگفت انگیزه خدا!شیش تا عکس معده ام رو توی یه کاغد پرینت رنگی گرفت داد به من. مثل اینکه معده ام فیگور گرفته و بعد از گفتن یک دو سه لبخند عکس گرفته! ازش هیچی نمیشه فهمید همین که دکتر میگه خوبه برام بسه. خدا رو شکر. از اتاق بیرون اومدم. مرضیه جویای حالم شد.بد نبودم. کیف و عینکم ازش گرفتم. مرضیه گفت این پسره می خواد اندسکوبی بشه. منظورش همان پسر نوجوان 15 تا 16 ساله بود که با مادرش آمده بود مادرش همان زنی بودکه  چادرش را به جای اینکه سر بکنه  به کمرش بسته بود و وقتی نشست اولین کاری کرد از توی کیفش یک سیب درآورد و شروع کرد به پوست کندن و قاچ قاچ کردنش  و داد به پسره تا بخوره! پسره که نوجوانی با قیافه کاملا روستایی بود و مشخص بود حالش خیلی خوب نیست. با شنیدن اینکه می خواد آندسکوبی بکنه داشتم تمام محتویات معده ام که بالا نیاورده بودم را بالا بیاورم.من از صبح هیچی نخورده بودم تا آندسکوبی کنم.  مرضیه برایم تعریف می کرد که تا پسره شنید که نوبتش شده فرار کرده مادره دنبالش دویده تا بگیردش. واقعا با محتوایات اون معده می شد آندسکوبی کرد البته فکر کنم امروز رشت آمدنش مالیده شده باشد کارم من تمام شد و نفهمیدم که آخر ماجرا چه شد.