و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند

دیروز توی پاساژهای آستارا بودم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. فریبا بود خبر بدی می داد. خیلی ناراحت شدم باید به کسی می گفتم چه اتفاقی افتاد. خودم را به مریم رساندم و گفتم "مریم سمیه را می شناسی سمیه آسوده را می گویم مادرش مادرش ..."نمی دانستم دیگر چه بگویم یعنی باید می گفتم دیگر نیست. تصمیم داشتم به او زنگ بزنم ولی می خواستم فکر کنم که فریبا اشتباه کرده است خبر به این بدی هم نیست. که دوباره صدای گوشیم در آمد این بار زهرا بود و باز همین خبر. این بار هم نمی توانستم  زنگ بزنم نمی دانستم چه بگویم واقعا چه بگویم. با خودم  گفتم به خانه که رسیدم زنگ می زنم. توی راه  رجاییان هم زنگ زد او هم می خواست بداند که از این خبر بد مطلعم یا نه؟ بعد زنگ رجاییان می خواستم به سمیه زنگ بزنم اما باز هم نمی دانستم که به سمیه  چه بگویم چه بگویم که بار غصه ها را از روی شانه هایش بردارم. به خانه رسیدم و باز...
امروز عصر بعد از چند ساعت کل کل کردن با خودم زنگ زدم. امیدوار بودم صدای شادی بشنوم بدون هیچ یک از آن غصه ها که می دانستم اما واقعیت داشت صدای مراسم عزا از پشت گوشی اش می آمد سمیه بود به او تسلیت گفتم واقعیت داشت و باز من چیزی نداشت که غمش را بکاهد. غمی بزرگ که دیگر مادرش  نیست....