دست نوشته هایم را از دفتر خاطرات دوران دانشجوییم در ارومیه برایتان می نویسم این خاطرات متعلق به دو روز پی در پی است که آن دو روز را روز اشک ها و لبخند ها نامیدم:

همیشه غروب دلگیر است
و غروبهای که دلت گرفته دلگیر تراست.
اذان می گویند.
چقدر زمستان اینجا دلگیر است.
حالا توی بالکن اتاقم نشسته ام
و چیزهایی که روبروی من است
یک کوه تنها با باغهای سیب و انگور که تا پایش کشیده شده است.
در سمت چپ چراغهای روشن که به هم نزدیک می شوند وتشکیل خط می دهند این چراغ ها مسیر جاده سروست.
سمت راست یک تپه هموارست که دل کوه را کنده اند تا لوله از آنجا رد کنند.
در کنار همان لوله ها چند کامیون دیده می شود که از چراغهای روشنش می فهمم
و آسمانی که بالای سر همان لوله ها سرخ شده!
چراغهای کامیون چشمک می زنند
و دیوار دانشگاه است که از ما دور می شود
و اتاقکی تنها کنار این دیوار روبروی من است.
چند چراغ روشن پای همان کوه تنهای من
صدایی اذان و دویدن بچه ها به طرف نمازخانه فاطمیه
غروب است و نازلو در یک غروب پاییزی در آذر ماه
و من دیگر از سرما می لرزم!

غروب دوشنبه 19/9/1386

نوشته های فردا

آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده است زلخیا عوض شده است

امروز صبح یک روز دیگر است آدم باید به دنیا خوش بین باشد لیوان ارزشش به قطرات آبی است که در آن است حتی اگر یک قطره باشد دیدن فضای خالی لیوان حسنی ندارد.
تازه بچه های اتاق ما بیدار می شوند و من ده دقیقه به هشت از خواب برخاسته ام. چای را گذاشته ام و صبح را آغاز کرده ام. امیدوارم امروز روز مطلوب باشد. ساختن کار سختی است ولی ساختن خرابه ها کار سخت تریست! باید سعی کنیم ساخته ها را خراب نکنیم که خرابه شوند که بعد بخواهیم بسازیم. دوشنبه روز اشکها بود خدا کند سه شنبه روز لبخند باشد. لبخند یعنی شادی. خدایا مارا شاد و با آرامش کن.

20/9/1386
صبح یک سه شنبه پاییزی در نازلو