محمد آمده و خیلی ناراحت است و برعکس دیروز که از بیستی که گرفته بود شاد بود. علت ناراحتی اش را با زبان بچگانه ای به من گفت. او گفت که نمی دونسته که شعرگو یعنی چه؟ برای همین کتابش رو باز کرده و هفت تا از دوستاش به خانم معلمشون خانم محمدی گفته اند که او کتاب باز کرده و خانم محمدی هم محمد رو دعوا کرده و تهدید کرده که می بردش دفتر. کل ماجرا همین بود. اون از اینکه ابرویش رفته بود و دعوا شده بود ناراحت بود. یک چیز جالب توی حرفهای محمد فهمیده ام اینکه  اون  معنی تقلب نمی دونست یعنی محمد نمی فهمید برای ندونستن یک کلمه و نگاه کردن به کتاب چرا باید دعوا بشه. حال که فکر می کنم هیچ وقت برایش توضیح ندادیم که تقلب چیه؟ واقعا اگه می دونست مطمئنم که این کار رو نمی کرد. اون بچه است و تجربه خیلی چیزها رو نداره می خوام خشمش که فروکش کرد باهاش صحبت کنم.
اما وقتی به اطراف نگاه می کنم می بینم خیلی ها که می دانند تقلب بد است. مثل محمد در مورد تقلب گرفتن از آنها رفتار می کنند. یعنی اینکه عصبانی می شوند که بقیه می گویند تقلب کرده و از اینکه اشتباه کرده اند و دیگران فهمیده اند با دیگران بد خلقی می کنند. رفتار کودکانه محمد قابل توجیه است چون او یک واقعیت کوچک را نمی دانست ولی رفتار بزرگترها را نمی توانم توجیه کنم. بگذریم از این حرفها محمد دارد بزرگ می شود و باید با مشکلاتش خودش کنار بیایید.