نوشته ای که در زیر خواهم آورد شاید یکی از اولین انشاء های محمد به حساب می آید. ممکن است باورتان نشود که این را محمد نوشته باشد که هشت سال دارد نه راستش هشت سال ندارد 24 دی بیایید هشت سالش می شود. برای اینکه باور کنید غلطهای املاییش را می گذارم و درست آن را داخل پرانتز می نویسم. سر فرصت دست نویسش را اسکن می کنم و توی وبلاگم می گذارم تا ببینید که واقعا راست گفته ام. حال نوشته محمد:

"حضرت عبّاس برای کمک به بچه ها به آن ها گفت چرا گری (گریه) می کنید بچّه ها گفتند ما تشنه هستیم خواهش می کنم برای ما آب بیاورید حضرت عبّاس قبول کرد و گفت من برای شما آب می آورم.
خواهر حضرت عبّاس به او گفت عباس جا (جان) دشمن به تو حمله می کنند و تو را شهید می کنند ولی حضرت عبّاس به خواهرش گفت من باید برای بچه ها آب بیاورم آن ها تشنه هستند حضرت عبّاس مشک را برداشت و گفت من می خواهم برای شما بچّه ها آب بیاورم. حضرت عبّاس به راه افتاد و به چشمه ای رسید سپس آب چشمه خنک و سرد بود حضرت عبّاس مشک را پر آب کرد و به راه افتاد در راه دشمن به او حمله کرد و او به طرف آن ها رفت به او تیر زدند و با حواس پرتی دست هایش را بریدند حضرت عبّاس ناراحت شد و به زمین افتاد بعد فهمید که بچّه ها هنوز تشنه اند خجالت کشید و (به) شهادت رسید و آن روز عاشورا بود"

راستی این نوشته را امروز  یعنی پنج شنبه 30 مهر 88 نوشته است.