چهار روز است که از آسمان و زمین برایم کار می ریزد. چهارشنبه رفته بودم دنباله کار بیمه ام متوجه شدم یا باید دفترچه بیمه خواهر هایم را  باطل کنم یا باید برایشان دوباره دفترچه بگیرم کار اول آسان تر بود تا کار دوم چون دفترچه مرضیه گم شده و صدور دفترچه گمشده کار مشکلتری بود تا باطل کردن دفترچه منقضی شده گمشده پس کار اول را انجام دادم راستش کار اول قانونی تر نیز بود. اما واقعا باطل کردن یک چیز منقضی که گمشده آنقدر دردسر داشت که نگو نپرس که آدم اگر لازم نداشته باشد عطایش را به لقایش می بخشد. دو روز وقتم را گرفت تا به نتیجه رسیدم بگذریم که از این اداره به آن سازمان را هم داشت. پنج شنبه وقتی کارم تمام شد آخر وقت اداری بود این کارهای که این دو روز انجام دادم به غیر از کارهای بیمه خودم بود. وقتی آمدم خانه نهار که خوردم علی آمد دنبال محمد و گفت که شام پیش ما می آیند مریم ومرضیه که برای سفر فردایشان کلی کار داشتند رفتند خریدهای سفر را انجام بدن من ماندم ومامان و خانه. به جان خانه افتادم مرتبش کردم بعد رفتم توی آشپزخانه یک سالاد الویه ای درست کردم از قضا علی اینها زود اومدن تا سر شب پیش ما بودن بعد از رفتن علی اینها کمک کردم مریم و مرضیه ساک سفر ببندد تا ساعت یک و نیم بیدار بودم. جمعه روز جالبی بود یه بلایی سر من ومامانم اومد که می خواستم بنویسم بزارم توی وبلاگم اما چون خسته بودم  دیروز نصفه نوشتم نوشته های دیروزم اینه:
"الان که دارم این پست را می نویسم بند بند بدنم درد می کند و آنقدر خسته ام که نگو! حالا چی شده که فریاد وای خسته ام را راه انداخته ام. برایتان تعریف می کنم در انتها به من حق می دهیدکه ناله کنم و حتما توی دلتان می گوید عجب جانی دارد که هنوز پست میگذارد. حالا کل ماجرا:
صبح مامان توی آشپزخونه بود من داشتم با کامپیوتر کار می کردم که صدای مامان بلند شد که ببین این ماشین چش شده؟ رفتم توی آشپزخونه و متوجه شدم که ماشین لباس شویی مدتی که روی هشت دقیق مونده آبش نمی ره پایین. فکر کردم که نابغه ام  برای همین اولین فکری که به ذهنم رسید رو به عنوان بهترین پیشنهاد ارائه کردم یعنی اینکه خاموش کنیم وبعد روشن. ولی هیچ تاثیر نداشت. توی مدتی که ماشین باید کار دو ساعتش رو انجام می داد دنبال کار خودم رفتم تقربیا موقع رفتن مریم و مرضیه بود- مریم و مرضیه دارن می رن یه سفر دبی- که مامان گفت که کاتولگ ماشین رو پیدا کنیم. از قضا مریم زود پیداش کرد وبرام کشف کرد اشکال تمیز نبودن فیلتره"
تا اینجا ماجرا را دیروز نوشته بودم. من هم که کلی خودم رو فضول اینجور کارها می دانستم خودم رو وسط انداختم قسمت پایین ماشین لباس شویی رو باز کردم و اونجا یک در دایره ای شکل وجود داشت. بنابر کاتولوگ  پشت اون درب فیلتر کثافاتش بود. کمی بازش کردم آب اومد یک ظرف یکبار مصرف به بدبختی زیرش چپوندم. بیش از ارتفاع یک سانتی متر نمی شد توی ظرف آب ریخت وگرنه سر ریز می کرد برای اینکه قالیچه خیس نشه اون رو جمع کردیم مریم و مرضیه و مامان هم اومدن به کمکم وضع خنده داری شده بود وسط آشپز خونه آب راه افتاده بود مریم ومرضیه که لباس بیرون پوشیده بودن داشتند کمک می کردن که آب از زیر کابینت به توی پذیرایی نره. مجبور شدن فرش پذیرایی رو کمی جمع کنند و قالیچه های آشپزخونه رو ببرند توی پذیرایی. بچه ها وسط کار مجبور شدند برند چون مسافر بودن دیرشون شده بود من موندم ومامان. کار من خیلی خنده دار بود مثل اینکه با یک قاشق می خوام آب یک بشکه رو خالی کنم به قول مرضیه میشه یک مسابقه راه انداخت که آب ماشین لباسشویی رو با یک ظرف یکبار مصرف جمع کنیم و بریزیم توی یک سطل. با این مسابقه کلی مردم سرکار می مونند تا ببینند کی برنده می شه! با بدبختی تونستم کل آب ماشین رو خالی کنم. تقریبا یک سطل و نیم آب ازاون کشیدم. این هم برای خودش رکودیه. با این رکورد توی کتاب گینس اسم من رو میشه ثبت کرد. تازه در پوش باز کردم کلی مو و  آت و اشغال اونجا گیر کرده بود تمیزش کردم ته اش یک پروانه افتاده بود درش آوردم اون رو هم تمیز کردم گذاشتم سرجاش. نوبت زمین بود زمین رو تقریبا خشک کردیم. دوباره رفتم سراغ ماشین و لباسها رو از توش در آوردم توی مدت تخلیه آب در ماشین قفل بود حالا که آبی توش نیست دررو می تونستم باز کنم. فکر کردم علامه دهرم و تعمیرش کردم برای همین یکی از ملحفه های خیس رو انداختم توش در بستم و گذاشتم روی 35 دقیقه ولی چشمتون روز بد نبینه باز هم سر هشت دقیقه هنگ کرد در بسته و ماشین پر از آب  و مصیبت دوباره! اگه عقل کل نبودم چنین اتفاقی نمی افتاد. بازهم روز از نو روزی از نو مجبور شدم بازی مسخره آب کشی رو دوباره انجام بدم.این بار تصمیم گرفتم یک کم ماشین رو بلند کنم تا یک چیزی بذارم زیرش تا بلند شه و ظرف یکبار مصرف زیرش قرار بگیره. یک جامدادی چوبی رومیزی دارم که از بچگی کاربردهای زیادی داشته مثل همین کاربرد که الان می گم یعنی اون رو خواباندم روی زمین و یک گوشه از ماشین رو روش گذاشتم این بار کارم راحتتر بود من پر می کردم مامان سطلها رو توی حموم خالی می کرد. وسطهای کارم بود که اومدیم جابجاش کنیم که یکباره جامدادی از زیر ماشن در رفت زیر ماشین گیر کرد مجبور شدم ماشین لباس شویی رو بلند کنم مامان درش بیاره. نمی دونم این بار چند تا سطل نصفه پر کردم از دستم در رفت. این دفعه زمین بیشتر از دفعه قبل خیس شده بود. آب کشون که تموم شد. افتادیم به جون کاشی های آشپز خونه هر چی لته می کشیدیم خشک که نمی شد هیچی تمومی هم نداشت. با بخار شور هم کاری از پیش نمی بردیم آخه دریاچه خزر رو نمی شه با بخارشور بخار کرد فرستاد هوا! اونقدر خسته بودم که روی زمین خیس دراز کشیدم اصلا نمی فهمیدم لباسهام خیس شده وقتی لباسهام عوض کردم دیدم ناحیه تحتانی شلوارم اسفناک خیس شده هرکسی که می دید فکر بد می کرد. بعد از این مکافات بود که اومدم وبلاگم رو بروز کنم که وسطش زنگ در به صدا در اومد. کیه؟ طیبه خانم بود! اومده بود کارت عروسی پسرش رو اورده بود فکر نمی کردم که داخل بیاید ولی مثل اینکه حسن آقا رفته پایین سری به بابا بزنه برای همین طیبه خانم اومد تو راستش خونه با اتفاقات قبلی زیاد روبه را نبود! توجیه آوردن هم کاری بودکه باید انجام میشد.
دیروز اینطوری طی شد ولی امروز صبح سمت منشی تلفنی رو بازی کردم. واقعا عجب دنیایی داریم ما! با این وضعیت هتلداری در ایران ما باید در صدر کشورهای باشیم که از توریست درآمد کسب می کنند. منظورم چیه؟ امروز و دیروز تقریبا با ده تا پانزده هتل تماس گرفتم تا یک اتاق دو نفره برای یک شب رزرو کنم اما هیچ یک از هتلها یا رزرو نمی کرد یا جا نداشت! جالبه یارو به من میگه بیا اینجا رزرو کن یا همون روز بیاین! مملکت ما رو باش. بگذریم از اینکه اگه خانم باشی این احتمال به حداقل ممکن می رسه که جایی گیر بیاری! چون برای اسکان خانمها در هتل هزار سنگ می اندازند. حال یک سئوال کارشناسانه خانم تنها در شهر غریب توی هتل جاش امن تره یا توی خیابان؟ به قول مملکت ما معلومه توی خیابان! بگذریم که روش خیابان خوابی مسافرت رفتن رو تبلیغ می کنند. ولی قبول کنید هتل های ما با سیستم پذیرششان که هم توی تهران هم توی ارومیه توی کمتر از یک ماه دیدم مطمئنم به زودی برشکست میشه یا شدن. بجز این تماسها تلفنی که با هتلها یا با 118 برای پیدا کردن شماره هتلها داشتم. باید با تعمیرکار ماشین لباس شویی هم تماس می گرفتم. با آزانس مسافرتی هم تماس می گرفتم تا یه سئوال بپرسم با شرکت خدماتی درباره پرستار پدربزرگم هم تماس می گرفتم. با توجه به این تماسها باید دنبال کارهای بیمه هم می رفتم. صبح من این طوری پر شد. عصر قرار بود تعمیر کار ماشین بیاد. اومد ماجرا رو براش شرح دادیم اونم گفت که پمپ تخلیه آبش خرابه و علاوه بر اون  تسمه اش خوب کار نمی کنه! کل هزینه اش هم با کلی چونه زدن 32 هزار تومن می شه! قبول کردیم که عوض کنه موقع عوض کرد. مامان درباره دگمه ای که اون گوشه بود و امروز متوجه اش شدیم پرسید و گفت اون دگمه محل خروج اضطراری آب و آب کم کم ازش بیرون می آد. یعنی خلاصه اینکه خیلی از بدبختی های که دیروز کشیدیم اگه این رو می دونستیم دیروز نمی کشیدم. یک چیز دیگه هم متوجه شدم اون پروانه ای که دیروز دیده بودم شکسته بود یعنی نباید از جایش در می آمد و بعدش هم تمام این ضرر 32 هزارتومنی رو فقط یک 25 تومنی به ما زده بود که توی جیبی جا مانده و این  یک سکه ناقابل وارد مجرای فاضلاب شده  پروانه پمپ آب رو شکسته. دنیا رو می بینی سی ودو هزار تومن ضرر بخاطر یک بیست وپنج تومنی!