"زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود."

یادم نمی رود روزی را که تولدت بود ومن در اتاق را بستم و در سالن مطالعه خوابگاه نشستم تا کادو تولدت را بپیچم و تو ساعتها پشت در ماندی و من شرمنده شدم چون تو می دانستی من کجایم و چه می کنم اما برای اینکه فکر کنم که می توانم سورپرایزت کنم به روی من نیاوردی. آن روزها روزگاری نیست که سر طاقچه عادت از یاد تو و من برود امروز از آن روز شاید پنج سال می گذرد. نمی دانم بازهم آیا می توانم سورپرایزت کنم یا نه؟!

فهیمه جان تولدت مبارک!

برای دوستم فهیمه نصیری