دیروز صبح کله سحر زدیم بیرون. درباره خانم دکتر که قبلا براتون گفته بودم که چقدر آدم باحالیه. پیشنهاد کرده بود دیروز پنج شنبه صبحانه بریم قلعه رودخان. من از خدا خواسته بودم آخر هیچ وقت نمی شد بروم قلعه هر وقت با مامان می رویم قلعه رودخان همین پایین کنار سنگی می نشینیم و کباب می زنیم و می خوریم بر می گردیم. مثل اینکه نذری داریم جای دیگری هم نمی رویم زیر همان سنگی که قیافه اش مثل موجودات فضایی است پر از خزه و قد یک ساختمان است می نشینیم. این پیشنهاد عالی بود پس دیروز صبح زدیم به دل کوه وجنگل صبح که رسیدیم به جز یک ماشین که پای قلعه پارک بود ماشین دیگری نبود تمام دکه های پای کوه بسته بودند من که تا به حال تمام مسیر را نرفته بودم پدرم در آمد تا خودم را به قلعه برسانم نفسم گرفته بود خسته نشده بودم ولی نمی توانستم نفس بکشم. برایم هیچ وقت سابقه نداشت که نتوانم از شیبی بالا بروم یا توی کوه جا بمانم ولی اینقدر حالم بدشد که از بقیه یعنی مریم و خانم دکتر وفروغ -بچه خواهر شوهر خانم دکتر- جاماندم. تصور ذهنی خودم که خودم را کوه نورد می دانستم بهم ریخت من توی این راه واقعا جا زدم. ولی آخرش با بدبختی به قلعه رسیدیم عجب جاییست در تمام راه یک لحظه نمی بینی که در دل جنگل ولای درختان قلعه خوابیده است. دم در قلعه که رسیدیم زیر تابلو میراث فرهنگی توقف کردم روی تابلو را خواندم زیر تابلو شعاری با رنگ سبز نوشته بودند:" نه شرقی نه غربی دولت سبز ملی" با خودم فکر می کردم اگر پایتخت نشینها هم توی این قلعه وسط جنگل هم زندگی می کردند پیغام مردم را تا حال باید شنیده بودند دیگر تهران که جای خود دارد. از این حرفها که بگذریم وقتی رسیدیم کارکنان میراث فرهنگی هم رسیدن و برای بازدید از ما پول گرفتند وارد شدیم مریم و فروغ همان پایین مانندن ولی من وخانم دکتر از یک طرف قلعه بالا رفتیم توی اتاقکهای نگهبانی وارد شدیم از سوراخ های آن چه دیدی دارد حتی به دشت نیز مشرف است جالب است به ذهن چه کسی رسیده که چنین قلعه ای را یسازد. زود برگشتیم از شیب پایین آمدیم توی راه چند کره ای توریست را دیدیم و یک گود مورنیگ رد و بدل کردیم خانم دکتر وسط حرفش یه حرفی درباره جومونگ زد که خوششان آمد مثل اینکه همه توی ایران بهشان گفته بودند جومونگ از آخریها که رد میشدیم با راهنمایشان بود خواستند با ما عکس بگیرند عکس گرفتیم خداحافظی کردیم بیست تا سی پله از آنها دور شدیم که یکی از آنها بدوبدو آمد و کارت ویزیت داد به فروغ. بقیه راه پایین آمدیم بجز چند دانشجوی عکاسی با دوربینهای حرفه ای کسی نیامده بود. وقتی رسیدیم همان پایین صبحانه خوردیم وراهی رشت شدیم ساعت یازده نیم به خونه رسیدیم ولی من عادت به اینقدر سحر خیزی ندارم کمی خوابیدم. ولی یک واقعیت دیگر این که من عادت به پیاده روی نیز دیگر ندارم چون تمام دیروز را بخاطر درد درزانوی راستم می لنگیدم و ناله می کردم. داشتم با خودم فکر می کردم که خوب شد با گروه کوه نوردی نرفتم وگرنه حالا گریه می کردم.