این خاطره  دانشگاه رو از دفتر خاطراتم می نویسم به یاد روزهای پایان نامه و درس:

صبح شد آی نمی باید خفت
نفس نحس شب پیش فرو برده به آواز خروس

صبح روز دوشنبه 19 آذر ماه است. همه بچه ها خوابند به جز مستوره که چراغ تختش را روشن کرده و حالا از پرده بیرون آمده. امروز چهار ساعت با جانی جون و سزیده کلاس داریم. خم و همولوژی باید سمیه رو بیدار کنم. امروز ده دقیقه به هفت با صدای افتادن کتاب از خواب بیدار شدم کتابی که برای اردو مشهد می خواندم با لگد از روی تخت انداختم اولش فکر می کردم موبایلم بعد که پایین رفتم متوجه شدم کتابه. دوباره خوابیدم تا 7:05. نمازم را خواندم اینجا تا 7:30 دقیقه نماز قضا نیست و حالا دارم می نویسم. راستی مقاله پایان نامه ام را شنبه گرفتم یعنی 17 آذر. یه پرینت از اون روی میزم اما چه فایده باید اول به فکر درسهای این ترمم باشم بعد به فکر پایان نامه. می روم نیمرو درست کنم.

نازلو ارومیه
19 آذر 86