پریروز محمد گفت قورمه سبزی نمی خوره از شب سوپ و سالاد الویه مونده بود از سوپ چون رب داره و رنگش رو دوست نداره و از سالاد هم چون یه پر سبزیه تزیینش توش بود ایراد گرفت خوشم نیومد توقع این همه ایراد گرفتن رو نداشتم.

 


مامان که نوه لوس کنه حرفه ای گفت نیمرو درست می کنم نیمرو اولین و اخرین غذا در زمان بچگیهامون بود در صورتی که لج می کردیم. محمد اول رضایت داد بعد یه فکری به سرش زد و گفت "یه غذا دیگه برام درست کنید" بعد گفت  "نه من یه غذا درست می کنم از این به بعد برام درست کنید." مثل اینکه من منتظر چنین حرفی بودم.

گفتم: "باشه درست کن."

گفتم: "چی می خوای؟"

گفت: "قارچ و گوجه."

من هم  دو تا قارچ و سه تا گوجه بهش دادم گفتم بشور و خرد کند مجبور به اشپزیش کردم. بعد براش گاز روشن کردم و بالا سرش ایستادم و دستور دادم که هم بزنه از غذا درست کردن کلافه بود و گرسنه و می گفت "همه کارهای سخت رو به من میدی."

غذاش ترکیب گوجه و قارچ و نخود فرنگی بود که هیچ نمک و فلفل نداشت من هم یاد اوری نکردم نمک بزنه چون اون سر اشپز بود نه من. وقتی غذاش رو ریخت توی بشقاب یه قاشق خورد نگفت بده گفت یه ذره از اون نخود فرنگیها رو به من میدی که بخورم و تمام غذا رو تو بشقابش زیلد اورد.

فهمیدم سرش به سنگ خورده حسابی ولی دیگه نمی تونه بگه به روش نیاوردم.

پی نوشت: دانشجوهام عینکم رو شکستند نامردها!گریه

درباره پست  قبل باز هم منتظر نظرتون هستم.

تک جمله: امروز معلم زبان پرسید چقدر می خوای زندگی کنی گفتم پنجاه سال گفت چه کم گفتم مهم مفید بودنه مریم گفت مهم طولش نیست مهم عرضش. بعد تصحیح کرد مهم مساحته نه طول زیاد عرض کم نه عرض کم طول زیاد. من گفتم مساحت این مسطیل باید بهینه باشه.

این تک جمله نبود جند جمله بود.