دیروز روز دانشجو بود. چون هنوز ازحال و هوای دانشگاه در نیامده ام، برایم دیروز هنوز روز مهمی است.  دیروزمرا به یاد یک خاطره دانشجویی انداخت. یاد استاد اخلاقم که متاسفانه یا خوشبختانه اسمش یادم رفته. متاسفانه چون هرچی که  بود استادم بود و خوشبختانه چون می خواهم غیبتش را بکنم و چون اسمش را نبرده ام پس شما نمی دانید غیبت چه کسی را می کنم لااقل از بار گناهانم کم می شود. حال از این حرفها بگذریم برویم سر اصل مطلب یعنی استاد اخلاقم که از این به بعد او را استاد اخلاق صدا می کنیم. جلسه اول درس اخلاق اسلامی بود استاد ما که معمم بود و می خواست ادعای روشن فکری در بیاورد به ما گفت بر روی کاغذ نام و نام خانوادگی و رشته خودمان را بنویسم علاوه بر آن چند سئوال هم گفت که جواب بدهیم. یکی از سئوالات که هنوز یادم نرفته این بود که "نظر شما درباره تاثیر اخلاق اسلامی بر زندگی روزمره تان چیست؟" بعد از اینکه به سئوالات جواب دادیم  برگه ها را جمع کرد شروع به مطالعه آنها کرد. چندتا کاغذ را بیشتر نخوانده بود که اسم کسی را خواند و گفت چرا به سئوالی که در بالا ذکرش رفته است چنین  جواب داده که " به نظر من اخلاق اسلامی هیچ تاثیری در زندگی من ندارد." استاد اخلاق آتش گرفته بود می خواست همکلاسی ما را قانع کند و نشانه و ادله می آورد که مثلا سلام کردن نشات گرفته از اخلاق اسلامی است وسط این زور زدن استاد اخلاق برای راضی کردن او بود که یکباره من اجازه صحبت کردن گرفتم. به استاد گفتم با اینکه با نظر همکلاسی ام موافق نیستم ولی به او حق می دهم که چنین نظری داشته باشد چون در سئوالتان نظر او را پرسید و او حق دارد دیدگاه خود را مطرح کند. هرچند که نظر شما به عنوان یک استاد محترم ولی نظر او به عنوان یک دانشجو نیز محترم است. حالا که توپ را از زمین آن دوستمان خارج کرده بودم وبه زمین خودم پاس داده بودم. استاد اخلاق آن دوستمان را ول کرده بود به امان خدا و شروع کرد به جواب دادن به من که پاسخ این سئوال آن نبوده است و قانع کردن من که باید نظر همکلاسیمان مثل او باشد. اما من هم کوتاه نیامدم با اینکه آن رفیقمان از خرشیطان پایین آمده بود و حرفهای استاد اخلاقمان را به زبانی قبول کرد ولی من مطمئنم که در ته ذهنش که نه روی ذهنش عقیده اش عوض نشده بود. اما من به این سادگی کوتاه نمی امدم تا انتهای کلاس با استاد اخلاق کل کل کردم. این گام اول در بحثهای بعدی من با استاد اخلاق بود به طوری که روزی نبود که با او کل کل نکنم آخرین روز هم که استاد می خواست نمره ای ارفاقی   برای حضور همیشگی درکلاس بدهد به من نداد با اینکه همیشه حاضر بود به این علت که می گفت یاد دارد یک هفته با او اصلا بحث نکردم و مطمئن است که آن هفته حتما من غایب بودم چون امکان نداشت من باشم با او بحث نکنم. حالا این خاطره چه ربطی به روز دانشجو داشت. تنها ربطی که می توانم بدهم این است که نمی توان دانشجوها را قانع کرد مثل خودمان فکر کنند. از دانشجو نمی توان سئوالاتی پرسید و انتظار داشت که جوابهای که منتظرش هستیم بگیریم. نمی توان از آنها خواست دروغ را باور کنند حتی نمی توان از آنها خواست راستهای که شما باور دارید را بدون فکر قبول کنند چه برسد به دروغهای که خودتان باور ندارید را باور داشته باشند. وقتی نظری می پرسید منتظر نظر مخالف هم باشید. دانشجوها ابایی از نظر مخالف دادن ندارند. این یک واقعیت است. دیروز دانشگاه ها همین را به همه آدمها نشان دادن فقط کرها این نکته را در نیافتند. نشان دادن نظرشان با نظر حاکم متفاوت است.