امروز می خواهم قصه جدیدی برایتان تعریف کنم قصه یکی دیگر از استادهایم. این قصه مال دو سال پیش است اردیبهشت ماه بود و هفته بعد از اتفاق افتادن این خاطره نمایشگاه کتاب تهران برگزار می شد. مکان این قصه دانشکده علوم کلاس 205 بود من و همه همکلاسی هایم سر کلاس آنالیز حقیقی نشسته بودیم و استاد هم داشت درس می داد و اثبات یک قضیه ای را روی تخته می نوشت که رسید به جایی از اثبات که نوشت "لذا داریم ..." بعد از اینکه یک خط از نوشتن این جمله نگذشته بود که آن را پاک کرد و نوشت "در نتیجه داریم..." و دوباره شروع به نوشتن کردن ولی باز هم چیز زیادی ننوشته بود که دوباره " در نتیجه داریم..." را پاک کرد و نوشت "لذا داریم..." وقتی که دوباره نوشت " لذا داریم" تمام کلاس شروع کردن به خندیدن من از خنده کلاس خنده ام گرفت واقعیت این بود من تنها کسی نبود که خندیدم بقیه بچه های کلاس هم خندیدند. از این خندیدن یک ربعی گذشته بود و حتی آن لذا و درنتیجه هم پاک شده بود که استاد به جای بغرنج قضیه رسید هرچه بالا زد پایین زد نتوانست جور در بیاورد و وسط حرفهایش متوجه شد که اشتباه کرده یکباره رویش از طرف تخته به طرف کلاس برگرداند. شروع کرد به دعوا کردن که خانم تویی که می خندی و حواسم من رو پرت می کنی! من داشتم به این طرف و آن طرف نگاه می کردم دیدم کسی نمی خندد. منظور او که بود. استاد به حرفش ادامه داد "نفر دوم از ردیف سوم." ما سر کلاس پنج تا دختر بیشتر نبودیم ردیف دوم تو نفر نشسته بود و ردیف سوم سه نفر که من وسط دو نفر دیگر نشسته بودم یعنی نفر دوم ردیف سوم از هر طرفی من بودم یعنی واقعا منظورش من بود. من با شنیدن این جمله گفتم "استاد منظورتان منه؟ من بخدا نخندیدم؟" استاد گفت:" فکر می کنی من دروغ می گم؟" من جوابی نداشتم می گفتم نه منظورم این نیست که دروغ می گید منظورم اینکه شدید که نه یعنی  حتما  اشتباه می کنید. آقا ازمن انکار و از او اصرار. در مقابل عصبانیت او کم آورده بودم. دیگر چیزی نگفتم. ولی او کوتاه نیامد و غرغر کرد. تصمیم گرفتم که بعد ازکلاس از او عذر خواهی کنم تا شاید خشمش فروکش نماید اما این طور نشد. وقتی به استاد گفتم " استاد من به خدا نخندیدم اما فکر می کنید که من بی ادبی کردم خواهش می کنم من را به بزرگواریتان ببخشیدو این رفتار من را فراموش کنید." او در جوابم گفت:"فراموش نمی کنم و آخر ترم جبران می کنم."
این از آن پرخاش سرکلاس بیشتر به من درد کرد چون جلوی دکتر آزادی هم ضایع شده بودم. وقتی به کلاس برگشتم که وسایلم را جمع کنم.بغضم گرفتم از اینکه معذرت خواسته بودم. وقتی بچه ها پرسیدن که چه گفت زدم زیر گریه. آن روز به خاطر آن عذر خواهی خودم را لعنت کردم و جلسه بعد هم  رفتم نمایشگاه و سر کلاس نیامدم. من آن روز را فراموش نکردم ولی نمی دانم او فراموش کرد یا نه من هیچ وقت نمی خواهم قضاوت سریع بکنم و بگویم از نمره پایان ترمم کم کرد اما آن ترور شخصیت از صدتا صفر برایم دردناکتر بود.
حالا این قصه چه نتیجه اخلاقی اجتماعی سیاسی داشت این قصه روایت آدمهای مختلف جامعه ماست که اشتباه خودشان را به نام دیگری تمام می کنند و حتی عذر خواهی آنها را قبول نمی کنند و آنها را تهدید و تحقیر می کنند و فکر می کنند که چه فاتحانه مسئله را پاک کرده اند. اما هنر حل مسئله است نه پاک کردن. دلم می سوزد که چنین تفکری بر جامعه حاکم است.