هر موقع که به دوستانم میگویم یک زمانی من چادری بودم توی کتشان نمی رود و فکر می کنند که من دارم خالی می بندم یا دارم تخیلاتم را تعریف می کنم اما واقعا راست می گم. حال فکر نکنید که چنان قرتی شده ام که به گروه خونی ام نمی خورد که روز چادری گذاشته ام نه! نمی دانم چرا باور پذیری دوستان اینقدر پایین است. بعضی از این دوستان می گویند "آره شاید مدرسه ای که می رفتی چادر اجباری بود." راست می گویند خیلی از دوستانم در مدارسی درس خوانند که چادر اجباری بود حتی یکی از دوستان چادریم تعریف می کرد "تا راهنمایی چادر نمی گذاشتم تا اینکه یک روز مدیر مدرسه زنگ زد به خانه ما به پدرم گفت شما چادر ندارید سر دخترتان کنید." دوستم ادامه داد و گفت "از آن روزبه بعد من هم جادری شدم." اما قصه چادری بودن من خیلی ساده تر از این حرفها بود من دوست داشتم چادر بگذارم. چادر گذاشتنم نه به جبر مدیر مدرسه بود نه به جبر جامعه و خانواده. همانطور چادر نپوشیدنم هم به همین دلیل بود. من چهار سال از طول تحصیل ام را چادر گذاشتم. جالب این است که من سالهای  دوم  و سوم راهنمایی و دوم و سوم دبیرستان را چادر می گذاشتم و همچنین یک ماه هم توی دانشگاه چادر می پوشیدم. یعنی یک سال بین جادر کذاشتنم فاصله بود. کل مطلبی که می خواستم بگویم این است اگر چادر گذاشتن خوب است خب مورد استقبال قرار می گیرد وگرنه مورد قبول واقعه نمی شه چرا به جای تبلیغ به چیزی که باور داریم اون رو به جبر رواج می دیم.
باز هم من به جاده خاکی زدم می خواستم یک خاطره تعریف کنم یک خاطره از دوران دبیرستانم که باید ذکر می کردم که من چادری بودم برای همین این قدر صغری و کبری چیدم. سوم دبیرستان بودم من و دوستم مژده که هر دوتا مون چادری بودیم نمی دونم به چه دلیل خاصی  تصمیم گرفتیم عضو بسیج مدرسه بشیم شاید می خواستیم فعال باشیم برای همین رفتیم اتاق بسیج که کنار اتاق کتابخونه بود.
ساختمون مدرسه ما سه ساختمون مجزا بود دوتاش قدیم و یکی جدید بود اتاق بسیج توی یکی از این ساختمونها قدیمی بود این ساختمون توی طبقه هم کف در کلاسهاش به حیاط باز می شد و یه راه پله می خورد به طبقه بالا و یک بالکن داشت که در اتاق مشاور وکتابخونه و اتاق بسیج و نماز خونه همه به همون باز می شد. ما توی اون بالکن منتظر ماندیم. اون بالکن به میدان صیقلان مشرف بود. کمی منتظر موندیم. تا یه دختر چادر اومد در اتاق باز کرد. گفتیم که می خوایم عضو بسیج شویم اون مارو ور انداز کرد و گفت باید چادری باشی. خب راستش من و دوستم دیگه توی مدرسه چادر نمی گذاشتیم. ما گفتیم ما هم چادریم. دختره گفت نه باید همیشه چادر بزارین ما ااصرار کردیم که ما می خوایم عضو بشیم اون می گفت که فقط عضو هسته بسیج می گیرند و شرطش اینه. هرچه ما اصرار می کردیم او توی کتش نمی رفت. ما دست خالی برگشتیم ولی از اینکه خودی نبودیم دلم سوخت ما آن روز نخودی بودیم حتی با اینکه شکل و شمایل آن روزگارم شبیه آنها بودولی از آنها نبودم. از آن روز نسبت به این تفکر دورتر شدم و دور تر شدم برای همینه که توی تخیل دوستانم نمی گنجه که من زمانی چادری بودم.