غزل آواز را تلاوت کرد
آن حریر صدای نازش را
توی گوش زمانه زمزمه کرد
بازی روزگار را فهمید
قصه گردش چرخ و فلک
حرفهایش چفدر تلخ نشست

روزگاری که رفت یادش بود
آنچنانی که زیر لب می گفت
"تف به این زندگی
که بد چرخید"

خسته از این زمانه بد بود
سر به زانوی غصه می سایید
لیک در دل امید فردا داشت
تا توانست دانه ها را کاشت
من امیدم به دانه هایش هست
گرچه او نیست دانه هایش هست.