وقتی که غنچه گل شد تصویری از خودت بود
آن وقت شهر فهمید جشن تولدت بود

پنج شنبه تولد محمد بود و بیت بالا شعریست که مرضیه برایش سروده است. راستی محمد آنقدر قد کشیده است که در تصورم نمی گنجید حالا قد کشیدنش به کنار آنقدر حرفهای بزرگانه می زند که آدم متحیر می ماند چند روز قبل  معلمش به خاطر اینکه سر کلاس حرف زده دعوایش کرده بود و محمد ناراحت بود من به او گفتم اگه من هم معلمت بودم به خاطر حرف زدن سر کلاس دعوایت  می کردم او در جوابم گفت که عمه جون یادتون باشه من برادر زاده شما هستم. حالا که نگاه می کنم چقدر زمان زود می گذر روزی که محمد به دنیا آمده بود من فردایش امتحان معادلات دیفرانسیل میان ترم داشتم. با الهام اسدی و الهام رضایی آن روز را توی کتابخانه دانشگاه درس خواندیم کتابخانه طبقه سوم دانشکده ادبیات بود. بالای کلاسهای نهصد همیشه ساعت ده نگهبان می آمد یا ا... می کشید همه بچه لباسها رو می پوشیدن و وسایلشان را جمع می کردن راهی خوابگاه می شدند. نگهبان هم پشت سر ما در کتابخانه را می بست ولی آن شب من با الهام اسدی یک راست به خوابگاه بر نگشیم رفتیم مخابرات مخابرات زیر همان ساختمان بود همه پله ها را پایین می آمدیم و باید طول تمام دانشکده را طی می کردیم تا به مخابرات برویم آن شب شب سردی بود. آبهای روی زمین یخ زده بود من شال مشکی کاموایی سرم بود و نگران حال سپیده بودم و محمد که آن موقع متولد نشده بود. به مخابرات رسیدم مسئول مخابرات آقای جعفری بود حافظه قوی داشت سال اول که سیستم مخابرات کامپیوتری نبود و باید شماره مان را می گفتیم کد را زودتر از اینکه بگوییم می نوشت شماره تلفنهای ما را هم می دانست ولی نمی نوشت حتی سال اول مریم ومرضیه که آبان آمده بودن پیش من و تنهایی رفته بودن تلفن بزنند آنها را تشخیص داده بود وبه آنها گفته بود که خواهر من هستند. توجه کنید که من آن موقع سال اولی بودم. از اصل ماجرا یعنی قصه آن شب دور شدیم به مخابرات که رسیدم نوبت گرفت یک نفر فقط جلوی من بود و چهار نفر توی کابین بودن بعد از یک ربعی یکی بیرون آمد ولی بقیه تا چهل و پنج دقیقه بعد بیرون نیامدن ساعت ده وچهل و پنج دقیقه بود داخل کابین شدم زنگ زدم مرضیه گوشی را برداشت خبری نداشت هیچ خبر. بعدها فهمیدم زمانی که این تماس را گرفته بودم محمد دو ساعتی پیش متولد شده بود و به طفلک مرضیه خبر نداده بودند ذوق زده شده بودند و اهل خانه را فراموش کرده بودند. توی آن سرما برگشتیمم خوابگاه فردا قبل از امتحان رفتم دوباره زنگ زدم خانه واین بار خبر خوشحال کننده تولد محمد را شنیدم. حال می بینم چقدر زمان گذشته یادم نرود محمدجان تولدت مبارک. راستی به قول محمد روزگار خوبی داشته باشید.