دخترک دست کرد در کیفش
جعبه  مداد رنگی را
از درونش کشید او بیرون


توی جعبه مداد آبی بود
او کشید آسمان آبی را
توی آن آبی زلال قشنگ
کفتر سفید آزادی
پرکشان بود ساده وزیبا


زرد برداشت
توی آسمان دلش
باز خورشید بی بدیل کشید
آن که نورش به هر کجا رسید
گل و بوته دوباره می خندید




و نگاهی به جعبه می انداخت
توی جعبه مداد قرمز دید
توی ذهنش کشید یک دختر
دست او دراز سمت گلی
زیر پایش ز خون و غم رنگین


سبز برداشت
جنگل انبوه انتظار کشیدنش را داشت
چمن و گل منتظرش
باغ میوه دوباره در این فکر
کی دوباره می آید
سبزو سرسبز یک بهار جدید


آخرین مدادش را  توی دستش گرفت
در تردید
و شروع کرد به خط خطی کردن
با مداد سیاهی بدبختی
تا نماند ز واقعیتها یا خیالات او اثری
تا که او نیز محو شود
مثل نقاشی قشنگ و رنگیش.