کوچه ها خیس
شهر خیس
تو خیس
حرف باران
توی کوچه باغی خیس
نفس خسته دخترکی
که به پا داشت کفشهای خیس
باز باران شیشه هایی تر
خس خس برف بافکن ها خیس
دخترک چشم هایش خیس
روبرو چترهایی خیس
زیر باران
نشسته بود به غم
تا که باران بکاهد از غم او
نه نمی شد ز غصه ها نسرود
و نمی گفت غصه اش با تو
لابه لای صدای غمگینش
می شنیدم صدای خیسی تو
که تو هم چشمهات خیس شده
از غم و غصه های دخترکی
که به پا داشت کفشهای خیس