تصمیم دارم این پست از وبلاگم را برای مخاطب خاص بنویسم با اینکه می دانم او می ترسد از  اینکه من چیزی  در وبلاگم بنویسم که برای من بعدا مشکلاتی پیش بیایید تقریبا هرگز آن را نمی خواند. اما باز  هم برایش می نویسم.
می خواستم چیزهای زیادی را به تو بگوییم چیزهای که می دانم لازم است بگوییم می خواهم به تو بگوییم آدمها مثل بندبازهای هستند توی آسمان  بر روی طناب ایستاده اند فرصت فکر کردنشان کوتاه است باید گام بردارند اگر به ایستند حتما می افتند و اگر گامی اشتباه بردارند نیز باز هم سقوط می کنند اما بندبازها یاد گرفته اند که سریع تصمیم به برداشتن گام بعدی کنند و از روی غریزه بیشتر اوقات گام درست را بر می دارند باید تصمیم به حرکت کردن گرفت حتی اگر به توانایی بند بازیت ایمان نداری زیرا ماندن ضرر دارد و به قول محمد زهری:
"رفتن، گزند دارد
اما
ماندن ...
ماندن،
چون آبگیر راکد در ظل آفتاب
آب زلال همتای اشک را
-در یک درنگ-
می سازد
گنداب گند گند."
شاید تو با من هم عقیده نباشی زیرا می گویی باید برای هر تصمیم آنقدر فکر کرد که بهترین گزینه را گزید. اما بحث دیگری دارم خوب یا بد نسبی است و می دانم که تو به قانون نسبیت ایمان داری. پس چگونه خوبی یا بدی تصمیمت را خواهی سنجید وقتی می دانم که خط کش مناسبی برای سنجش آن نداری آزار دادن خودت است که هر روز به تصویر قابی خیره شوی تا از آن رازی را که نمیدانی چیست بیابی. نمی خواهم عجله کنی که این حرفی نپخته است نه برعکس می گوییم زیادی از آن ور بام نیفتی. چون ممکن است وقتی تصمیم می گیری که دیر است. نکته دیگری که یادم نرود  به تو بگویم این است نگذار برایت تصمیم بگیرند و تصمیم تو منوط به تصمیم دیگران باشد از آنها نظر بخواه  اما به تصمیم خودت عمل کن. مگر به نظرت ایمان نداری که  اجرایش نمی کنی. و اگر ایمانی برگفته ات داری چرا دو دل هستی؟ اگر فکر می کنی اشتباه است کسی که مجبورت نکرده که  آن را عملی کنی. بعد از تصمیم تا اثبات اشتباه بودن تصمیمت از آن  دفاع کن چون هیچ کس به جای تو زندگی نمی کند حتی من.  این حرفهای من را چه نصیحت می پنداری چه چرندیات باز هم از سر خیر خواهی است نمی خواهم آن را حتما رعایت کنی اما فکر می کنم اگر رعایت کنی  دغدغه کمتری برای تصمیم گیری داری. امیدم این است که بهترین تصمیم را در بهترین زمان بگیری حتی اگر کسی ترا تایید نکند.