این لات سر گذر نشسته
 تا واژه و شعر را بریزد
در جوی کنار این گذرگاه


آن کودک خردمی گریزد
با صورت سرخ و پای لرزان
او نیز کنار جوی
شتابان درس و سخن معلمش را
پرت نمود توی این آب




بقال گذر ایستاده آن سو
 یک پاکت آشغال را او  
در جوی که ریخت
لبخند زنان گذشت از جوی




یک زن با چادر گل گلی  شتابان
از روی جو پرید این ور
کفش کودک او پرتاب شد درون این جوی


این آب که می گذشت از جوی
هر چیز که مردمان در آن ریخت با خود
ببرد چون برگ در آب.