این روز ها که می گذرد شاید
آواز های ما
به سرانجام می رسد


دیروز دخترک که در صف نان ایستاده بود
آهی کشید گفت:
"به فردا امید هست!"


من زیر لب
قصیده فردا سروده ام
یک مدح ناگزیر


فردا نباید مثل دیروز باشد
حتی اگر بود
باید امید به فردای آن سپرد


نانها گرم چرخان درون تنور داغ
بر گرد محوری
در طواف
من را میان ابر خیالات می برد


این روزها امید بهایش گران شده است
مثل لواش و بربری روزگار ما
اما نمی شود بدون امید ماند،
مثل نان که قوت تمام جماعت است


بعد از گذشت چند دقیقه
دیدم که دخترک با چادری به
رنگ گلی
از چشمهای من
دارد فرار می کند
حتی نماند
نگذاشت تا  بگویم
"باید بگیری حق را
فردا برای توست"


یک لحظه می شنیدم
"چندتا؟"


گفتم: "شاید یکی کافی است.
تا دیگران در امید نان کمتر بمانند."