امروز به من زنگ زدند و قرار است که پنج شنبه اولین روز کاری من باشد.خب بد نیست این بار بروم آن طرف میز و ببینم که این طرف میزی ها از آن طرف میزی ها چه می کشند. چند سال اخیر هم زاد پنداریم با استادها بیشتر شده بود اما تا این حد نبود که خودم را یکی از آنها بدانم. این خیلی گیج کننده است که خودت را از پوسته دانشجویی در بیاوری و یک راست بروی توی پوست یک استاد اما این راه ناگزیر است و باید امتحان کنی نه راه پس هست نه راه پیش. محمد به من چند روز پیش گفت "عمه جون دانشجوات رو نزنی و جریمه هم ندی ها سخت هم بهشون نگیری ها اگه تمرین حل نکردن براشون حل کنی ها و روانشناسی کنی ها!" این آخری رو از باباش یاد گرفته. ودر کل به قول محمد بیزن و بی جریمه باشم. یعنی بدون زدن و جریمه. حال فرض کنید من یک خط کش  دستم است و هرکسی که تمرینی حل نکرده یا نمره بدی گرفته به باد کتک گرفته ام  تصورش خیلی مسخره است. تا چند روز دیگر مشخص می شود که من همانی می شوم که محمد می خواهد یا چیز دیگری؟