من رابطه خوبی با گم کردن دارم همیشه دارم چیزی رو گم می کنم و بعد پیدا می کنم خب در سفر هم استثنا نداره. می خوام قصه گم کردن چیزی رو تو سفرم بگم.

آقا ما خوش و خندان و با شکمی گنده و دل سیر راهی اتاق شدیم تابعد از ناهار چرب، چرتی بزنیم و خستگی در بکنیم رسیدم دم در می خواستم کارت اتاق را در دستگیره در فرو کنم که ای دل غافل کیفی نیست که کارتی در ان باشد.

مامان را یه لنگ پا پشت در کاشتم و رفتم رستوران چشمتان روز بد نبیند کیفم نیست میزها و ظرفهای کثیف سر جایشان ولی کیف نه.

 


گارسونهای رستوران دارند میز را تمیز می کنند به سمتشان می روم با دست و پا به فارسی سراغ کیفم را می گیرم این قدر اینجا فارسی حرف زده بودم  که انگلیسی یادم نمی امد گارسون هندی در جوابم گفت کیف! فهمیدم که حرفم را فهمیده گفتم اره اره. گفت: "ایرانی مدیر هتل." آقا ما رو می بینی گفتیم چی؟ ایرانی مدیر هتل! بدبخت سه بار دیگه گفت تا من دوزاریم بیفته که باید برم پذیرش هتل سراغ مدیر ایرانی هتل رو بگیرم.

رفتم توی لابی و سمت پذیرش پشت پیشخون یه مرد اصفهانی نشسته بود چرا طول و تفصیل بدم تمام کارکنان ایرانی هتل اصفهانی هستند خلاص. بهش ماجرا رو گفتم. گفت: "با من بیا." من رو از راه راه پله ها به طبقه دوم برد به یه اتاق اداری که یه مرد هندی دیگه ولی رسمی پشت میز نشسته بود و داشت محتویات کیف من رو وارسی می کرد و در یک برگه می نوشت حتی ده تومنی های نو توی کیف من رو صورتجلسه کرد. دوربین و عینک افتابیم و هر چیز با ارزشی داشتم وقتی کیفم رو با برگه صورتجلسه دادند به من هیچ نگاهی به کیف پولم نکردم چون آقاه همه پولم رو جلوی خودم شمرده بود بعد من دقیق نمی دونستم چقدر پول داشتم فقط دنبال کارت اتاق می گشتم و از اینکه مامان رو پشت در کاشته بودم ناراحت بودم.

بعد از اینکه صورتجلسه رو امضا کردم و از اتاق بیرون اومدم همینطوری سر انگشتی دو تا صد دلاری تو کیف بود و دو تا چک پول پنجاهی و کمی هم ریال عربستان اما این گارسونها هندی بدون اینکه حتی یک ریال بردارند کیف رو تحویل قسمت مدیریت دادند راحت دو تا صد دلاری رو برمی داشتند کی می فهمید بلندتر از دیوار حاشا هم که وجود نداره. اما می بینیم آدم خوب همه جا پیدا میشه به رنگ و زبان و نژاد و پول و مکنت نیست. به شخصیت انسانیه ادمهاست که اونها رو شریف و امین می سازه.