یک داستان:
شخصی ادعا می کرد که از آینده با خبر است روزی او و دوستانش به خارج از شهر رفتند و کنار یک رودخانه چادر زدند. آن روز هوا گرم بود پس برای شنا به رودخانه رفتند. وقتی همه از شنا کردن خسته شدند صدای فریادی آمد. یکی از افراد در رودخانه دست و پا می زد و داشت غرق می شد همه به کمکش شتافتند ولی نتوانستند کمکش کنند و او مرد.
بعد از مرگ او دوستان مردی که از آینده با خبر بود از او پرسیدن که می دانسته دوستشان خواهد مرد یا نه؟ مرد جواب می دهد بله می دانستم همه تعجب می کنند و از دست او عصبانی می شوند و به او پرخاش می کنند و به او می گویند: "اگر می دانستی چرا کاری نکردی چرا به او نگفتی که امروز شنا نکن؟" مرد جواب داد: "من می دانستم ولی اولا اگر به او می گفتم که چنین کاری نکند او باور نمی کرد دوما اگر او را نجات می دادم دیگر از آینده خبر نداشتم یعنی خبر اینده را اشتباه می دانستم. من می دانستم که برای نجات او شنا می کنم. با اینکه من می دانستم او می میرد برای اینکه اتفاقات آینده تغییر نکند من نمی توانستم حتی شنا نکنم. من از آینده خبر دارم اما نمی توانم آینده را تغییر دهم اگر آینده را بتوانم تغییر بدهم پس دیگر از آینده خبر نداشته ام."

نتیجه گیری:
نتیجه ساده: آدم در به هیچ روشی آینده را نمی تواند تغییر دهد حتی در صورت دانستن آن.
نتیجه گیری خودمانی:آدم غلط می کنه تو کار خدا دست ببره.
نتیجه گیری شاعرانه: چو فردا شود فکر فردا کنیم.
نتیجه اخلاقی: برای دروغ بزرگ پیش بینی آینده دروغ بزرگتری بتراش.
نتیجه گیری سیاسی: امروز مثل فرداست دیگره پیش بینی نداره!