کسی کنار پنجره ایستاده است
و نگاه اش را از شهر می دزد
کسی که
های نفسهاش
پنجره را مات می کند
کسی که منتظر است.


صدای خش خش باد است
صدای بال بال زدنهای
چادری بر بند


صدای باد و نگاه منتظر
با هم به نقطه تلاقی رسیده اند
به نقطه ای که دخترک ایستاده بود مدام


صدای باد
هم آن روز را به یاد آورد
که دختری درباد
میان چادر پیچیده
چوکفتری
در بند
به میله های قفس می کوفت


و او که مثل رهگذری بود
ساکت و گیرا
نشسته بود بگوید
ولی نگفته گذشت
و پاکتی از سیب
ز دست دخترک افتاد


و دخترک خم شد و سیبها
را یکی یکی برداشت
ولی او حتی سیب کنار پایش را
به او نداد


و دختری درباد
از دیدرس منتظر شتابان رفت
و سیب سرخ کنار پایش را
به یادگار گذاشت.