توی قصه های بچه ها آدمها یا سیاه هستند یا سفید یعنی یا بدند یا خوب. آدمهای خاکستری وجود ندارند. بزرگتر که شدیم توی فیلمها نیز همین را دیدیم داستان کمتر فیلمی بود که مردمانی خاکستری داشته باشند. اما جهان اطراف ما دنیای آدمهای خاکستریست. آدمهایی که نه سیاه هستند نه سپید شاید به سیاهی یا به سپیدی متمایل باشند اما هیچ کدامشان نیستند. مثل منطق فازی که برد آن بازه بسته 0 و 1 است و نه مثل منطق بولی فقط دو ارزش 0 و 1 را می پذیرد. دنیایی داستانها دارای منطق بولی است و دنیای واقعی دنیایی منطق فازیست. حالا ما در دنیایی فازی زندگی می کنیم با مردمانی در بازه بسته بد و خوب نه در دنیای بولی با مردمانی بد و خوب!! 
ما در جهانی با عدم قطعیت زندگی می کنیم فتوا دادن در مورد انسانها خیلی سخت است زیرا خاکستری را نمی توان سیاه نامید و یا سفید!
در طراحی خطوط متفاوت خاکستری در کنار هم طرحی زیبایی را می آفریند و وجود تک تک آنها چه سپیدترینشان چه سیاهترینشان برای یک طرح لازم است. این سپیدی و سیاهی در بطن مردم سایه روشنهای طرحی از خداست که باید از دور به آن نگریست درون طرح ایستادن موجب می شود فقط قسمتی از طرح را ببینیم و زبیایی طرح خلاق ترین نقاش را به خوبی درک نکنیم.