قسمت سخت سفر مون حرکت از مدینه به مکه بود. فاصله مکه و مدینه 420 کیلومتره. ما ساعت 2 در لابی هتل جمع شدیم با لباس سفید احرام و از اونجا راهی مسجد شجره شدیم. مسجده شجره ده کیلومتر از مدینه فاصله داره. توی مسجد شجره نیت کردیم و تلبیه گفتیم و تا اذان مغرب منتظر مودندیم قبلا هم گفتم قرار بود نماز به جماعت بخونیم که اخرش من و مامان فرادی خوندیم. بعد از نماز راهی مکه شدیم توی راه ظرفهای یه بار مصرف عدس پلو رو دادن به ما. مامان که پلو نمی خوره مجبور شد فقط ماست بخوره. این رو الان گفتم تا بعدا توضیحی بدم.

 


وقتی رسیدیم یک شب بود گفتند "فورا ساکهاتون رو ببرید اتاقهاتون آماده بشید تا برای انجام اعمال حرکت کنیم." وقتی رسیدیم مسجدالحرام دو شب بود شروع به طواف کردیم باید هوای مامان و زن همسایه مون داشته باشم بهش قول دادم که تو جمعیت مراقبش هستم جمعیت زیاد نبود راحت میشد طواف کرد حتی به راحتی تونستیم دستمون رو به خانه خدا برسونیم بعد هفت دور طواف رفتیم پشت مقام ابراهیم نماز خوندیم. گروه جمع شد برای سعی صفا و مروه. سعی صفا و مروه که تموم شد و تقصیر که کردیم. اذان صبح رو گفتند و کل کاروان برای نماز جماعت به بقیه مردم پیوستند.

فکر می کنم ما شیعیان در بعضی موارد اسونتر می گیریم مثلا بیشتر پیشنمازهای ما عادت دارند سوره توحید رو بخونند ولی پیش نماز اون روز یه سوره بسیار طولانی رو انتخاب کرد. در رکعت دوم بود که یه لحظه حس کردم سر پا خوابیدم و دارم می افتم شاید یه لحظه بود تا انتهای نماز با جماعت ادامه دادم. بعد نماز اومدم مامان رو صدا کنم که بلندشه چون مامان نشسته داشت نماز می خوند دیدم نشسته خوابش برده. خب مجبور شدیم وضو بگیریم و من و مامان دوباره نماز بخونیم. همه این قصه رو گفتم بگم چقدر مامان خسته شده بود.

حالا باید برای طواف نسا می رفتیم جمعیت زیاد شده بود بعد نماز تعداد زیادی از نماز گزاران  برای طواف آمده بودند من پشت مادر می رفتم که دور سوم به پایان رسیده بود که چهار زن ترک دستهایشان به هم گره کرده بین من و مادر قرار گرفتند فشار این زنها و جمعیت و خستگی و گرسنگی مادر را  از پا انداخت در بین جمعیت مادر شروع به ناله کرد من از پشت نگهش داشته بودم که زمین نخورد که از صدای ناله اش زنی هیکلی با مقنعه گلدار بلندی با دست اشاره کرد و دستهای مادر را دور کمرش حلقه کرد او جلو و مادر پشتش و من پشت مادر. او مثل فرشته ای از راه رسیده بود و  با دست از بقیه راه می گرفت و به مادر کمک می کرد که بین جمعیت جلو برود در جمعیت اشنایی را دیدم مرد به زنش گفت فلانی حالش بد است بیا کمکش کنیم زن گفت بگذار طوافمان را بکنیم بعد می اییم به کمکش. با کمک ان فرشته دور چهارم را به پایان رساندیم و از حجر الاسود خارج شدیم.

او کمک کرد تا مادر را به پله ها برسانم پیش مادر ماند تا من از فلاسکهای اب زمزم  اب برایش بیاورم. حال مامان بهتر شده بود به فارسی از او تشکر می کرد و آن بنده خدا مات ما را نگاه می کرد مامان گفت به انگیلسی تشکر کن او گفت "انگلیش نو اندونیزیا" و من فقط تنها کلمه ای که به یاد می اوردم thanks بود. مادر او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید. چند دقیقه ای پیش ما ماند وقتی دید حال مادر بهتر است خدا حافظی کرد و رفت وقتی رفت یادم امد از او اسمش را هم نپرسیده بودم.

او فرشته ای از اندونزی بود که در بین جمعیت به داد ما رسید. من این صحنه های این سفر را دوست دارم.