داشتم خاطراتم را مرور می کردم تمام خاطراتی که به چهارشنبه سوری مربوط می شوند همه آن خاطراتی را که از بچگی تا حال می توانم درباره این روز بگویم.

خاطره اول: آق دایی
وقتی بچه بودم همسایه ای داشتیم که خانه اش روبروی خانه ما بود خدا بیامرزد اسمش فوقانی بود ولی مامان و بابا او را آق دایی صدا می کردند. تا وقتی زنده بود ریش سفید کوچه بود در کل هر کاری می توانست برای همسایه ها انجام می داد از پرچم زدن برای پیر زن همسایه مان تا باز کردن راه آب کوچه یا کمک به بابا در امر تعمیر خانه. دستی در خیر هم داشت و بعد از مرگش چند نفری آمدن گفتند که یاریشان کرده. وقتی مرد در مراسم ختمش یادم می آید که بمبباران بود و چراغها همه خاموش شد و صدای حزین گریه می آمد. اینها را گفتم تا یادی از او کرده باشم و همچنین بگویم که هر سال چهارشنبه آخر سال می رفت کاه و ساقه برنج تهیه می کرد و آتش روشن می کرد تا بچه ها و جوانهای کوچه آتش بازی کنند و شبی را خوش باشند تفریح سالمی که توسط یک بزرگتر را انداخته می شد. در کودکیم چهارشنبه سوری با نام آق دایی عجین بود.

خاطره دوم: بچه های شر
وقتی دبیرستان درس می خواندم معلم تمام بچه کوچه مان بودم حالا که نگاه می کنم همه بچه های کوچه مان  یک زمانی زیر دست من درس خوانده اند. نزدیکهای عید بود و سه تا از پسر بچه های راهنمایی کوچه که یکی از آنها نوه خدا بیامرز آق دایی بود و دو تا دیگر هم از بچه های برادرزاده های زنش بودند آمده بودند خانه ما تا به انها ریاضی درس بدهم. چون درس نمی خوانند به تهدید گفتم که به مادرهایتان می گویم که درس نمی خوانید و کمی مورد عتاب و خطاب قرار دادمشان. یکی  از آنها چند دقیقه بعد از  حرفم اجازه گرفت و رفت و بعد از یک ربعی برگشت و به جای اینکه یکراست بیایید سراغ درس رفت به طرف بخاری. ما آن موقع بخاری نفتی داشتیم. کوره بخاری های نفتی در قسمت بالا دری داشت که به راحتی برداشته می شد و روی در سوراخ کوچکی بود. چشمتان روز بد نبیند این بچه شیطان از سر شر بازی یک تکه ترقه را از همان سوراخ بخاری توی بخاری انداخت و خودش را کنار کشید من که متوجه شیطنتی شده بودم و دقیقا نمی دانستم چه کار کرده گفتم "چی کردی ها؟ بگو!" که صدای از بخاری بلند و در بخاری یک سی سانتی به طرف بالا پرتاب شد شانس آورده بودیم که ترقه نم گرفته بود من هم عصبانی شدم و هر سه تای آنها را از خانه بیرون انداختم و به سراغ مادرشان رفتم ماجرا را برای مادرشان تعریف کردم. مادرشان زد زیر خنده و گفت:" خیلی ترسیدی؟" واقعا حرصم را  در آورده بود. هر بلایی هم سر بچه های این مادر می آمد حقش بود، بگذریم.

خاطره سوم: مهمانی
چهارشنبه سوری سال 79 بود مریم اولین حقوقش را گرفته بود و قرار بود همه با هم برویم بیرون شام  بخوریم. آن شب از آن محدود شبهای بود که چهارشنبه سوری ما بیرون آمده بودیم خانواده ها و جوانها قدم زنان بیرون آمده بودند. یک خانواده با خود وسیله ای داشت که دور سر می چرخاندن و مثل یک شعله چرخان بود شام رفتیم پیتزا آفتاب. صدای ترقه از دور و نزدیک می آمد. در برگشت سر خیابان خودمان یک ماشین ضد شورش را دیدم که از جلوی ما رد شد و رفت به طرف گلسار. شاید آن اولین و آخرین شبی بود که من چهارشنبه سوری در خیابان بودم.

خاطره چهارم: بچه مثبت
سال اول دانشگاه بودم. من و میترا و زهرا مثل بچه مثبتها داشتیم توی اتاق درس می خواندیم که صدای ترقه ای آمد و ما برای اینکه از ماجرا خبردار شویم سرمان را انداختیم از پنجره بیرون. ترقه از طبقه چهارم از پنجره دستشویی به پایین پرتاب شده بود پنجره دستشویی کنار پنجره اتاق ما بود. ما که همانطور داشتیم از پنجره بیرون را نگاه می کردیم یک مرتبه متوجه صدایی شدیم که ما را مخاطب قرار می داد "با شما هستم چیکار دارید می کنید؟" ما سه نفر هم که تازه نگهبان را دیده بودیم که توی محوطه ایستاده بود و ما را نگاه می کرد. چون هیچ کدام روسری سرمان نبود جیغ زنان از جلوی پنجره کنار رفتیم. میترا و زهرا که ترسیده بودند که همه کاسه کوزه های ترقه بازی سر ما بشکند. گفتند "بیا بریم سالن مطالعه تا آبها از آسیاب بیفته." شاید این احمقانه ترین کاری بود که می توانستیم انجام دهیم. کمتر از ده دقیقه ای توی کتابخانه بودیم که بچه ها خبر آوردن که سرپرست و نگهبان آمده اند اتاق شما و اتاق را گشته اند و کلید اتاقتان را که پشت در بود برداشته اند و با آن در اتاق را کلید کرده اند و رفته اند. در سالن مطالعه که بودیم یک چیز دیگر نیزفهمیده بودیم که ترقه ها کار فاطمه بود فاطمه اتاقش طبقه چهارم و هم کلاسی میترا و زهرا بود و اصولا شیطان بود یکبار که پایش شکسته بود از پنجره دستشویی که کنار پنجره ما بود از راه پنجره وارد اتاق ما شده بود یا توی اتاقش جوجه اردک نگه می داشت. بچه کلا انرژی بود. ما آمدیم طبقه خودمان و از بچه های طبقه سه تا چادر قرض گرفتیم و رفتیم سر پرستی. سرپرست آنجا نبود اما توی محوطه او و نگهبان را پیدا کردیم. خودمان را زدیم به ندانستن و گفتیم "ما سالن مطالعه بودیم برگشتیم دیدیم اتاقمان قفله بچه ها گفتند شما آمدید در را قفل زدید." سرپرست گفت نگهبان شما رو دیده که ترقه در می کردید گفتیم "به خدا ما نبودیم" بعد گفت "از این کار بکنید کمیته انظباطیتان می برم و اگه دبیری باشید لغو دبیری می شید و توی پرونده درج می کنم" زهرا و میترا ترسیده بودند هر دوتا شون دبیری بودند. ما شروع کردیم به چانه زنی. ولی اون ما رو تهدید می کرد از توی اتاق یه نوار کاست هم پیدا کرده بودند توی اتاق ما ضبط نداشتیم ولی زهرا یه نوار شماعی زاده داشت به اون هم گیر دادن. آخرش شانس آوردیم وسط حرفهامون بوده که صدای ترقه ای مثل یک فرشته از آسمون رسید من موقع رو خوب دیدم و گفتم "اگه ما ترقه رو در کرده بودیم پس چرا هنوز صداش میاد." سرپرست کمی نرم شد و با هزارتا اما و اگر کلید رو به ما داد و نگهبان رو فرستاد دنبال صدا ولی نوار شماعی زاده زهرا هیچ وقت دیگه بر نگشت. یه نتیجه تاریخی میشه گرفت همیشه پای بچه مثبتها به سنگ می خوره! 

خاطره پنجم: یک تشت آب
این خاطره را به طور کامل از دفتر خاطراتم برداشته ام.
سه شنبه شب چهارشنبه سوری بود و الهام رفته بود امتحان فوق بدهد و من تنها بودم و مثل حالا گیتی آمد وگفت: "میرود (چهارشنبه سوری)و اگر تلفن داشت بگویم بعداً زنگ بزند" حس کنجکاوی نگذاشت توی اتاق بمانم لباس پوشیدم رفتم اتاق معصومه و شهین هر دو داشتند می رفتند چهارشنبه سوری. با هم رفتیم محوطه، محوطه شلوغ بود گه گاه ترقه ای در می شد. ندا و فرزانه و چندتا دیگر از بچه ها را دیدیم فهمیدم انجمن 49 ها شیرینی پخش کرده اند ولی بچه های مسجد نگذاشتند به خاطر چهارشنبه سوری آتش روشن شود. چقدر بچه ریاضی ریخته بود توی محوطه ما هم پلاس بودیم. یک لحظه صدای آتیش آتیش آمد یه عده پسر دویدن طرف آتیش بچه  ها گفتند همشان بچه های ریاضی ورودی 80 بودند و بعد یک گروه دختر چادری رفتن طرف آتش یک ربع بعد آتش خاموش شده بود. سمیرا هم آمده بود چهارشنبه سوری از ما سیگارت می خواست که ما نداشتیم که به او  بدیم. سمیرا کبریتی روشن می کرد و آن پرتاب می کرد محض کمبود امکانات و خنده. می خواستیم خوابگاه برویم که هوس بستنی کردیم توی محوطه دنبال آشنا گشتیم تا معصومه یکی از بچه ها را پیدا کرد او خودش پول همراهش نبود از هم اتاقیش گرفت و رفتیم بستنی خریدیم خیلی چسبید. دیگر داشتیم بر می گشتیم که دیدم سرپرست دارد با یکی از بچه هاصحبت می کند مسئولییت شما با ماست و از این حرفها. معلوم شد که دخترها توی محوطه خوابگاه آتیش روشن کرده اند ما پشت سر پرست حرکت کردیم دیدیم آتیش روشن کرده اند اولش بچه ها آمدند با سرپرستی صحبت کردند و در این موقع بعضی ها با آتیش عکس می گرفتند و یک مرتبه نگهبانی با کپسول آتش نشانی آمد که خاموشش کند که خاموش نشد بچه شادی می کردند و دوباره روشنترش کردند یک مرتبه بچه چادریها به آتیش حمله کردن  و خاموشش کردند بچه ها بلند داد زدند عقده ای عقده ای! چادریها می گفتند خون امام حسین ماه محرم. من هم این وسط با معصومه درگیری لفظی پیدا کردم. به او گفتم "نباید اینکار رو بکنند امام حسین نمی خواد کسی براش گریه کنه امام حسین می خواد یک عمر کسی راهش رو بره." من از جمع کمی فاصله گرفتم جمع دور آتیش بودن و یک عده از چادری ها هم کنار دیوار خوابگاه کنار در بسته ایستاده بودند که پسرها آتیش رو نبینند یا چه !نمی دانم؟ یکی از چادریها داشت با بچه های خوابگاه یک دعوا می کرد می گفت: "تو که شیعه ای نباید این کارها رو بکنی." من صدایش کردم "بیا کارت دارم خواهر" می گفت "اهل هیچ نهاد و بسیج و انجمن 68 و غیره... نیستم و من اصلا دانشجوی این دانشگاه نیستم ." من گفتم:" اگه بیشتر اینطوری رفتار کنی بچه ها بیشتر جریح میشن و بیشتر لج میکنن سوت می زنن کف می زنن شعر می خوانن اما اگه اجازه می دادی آتیش روشن کنن نیم ساعتی یک ساعتی روشن بود بعد می رفتن خوابگاههاشون."
از این قبیل حرفها که داشتم می زدیم که یک مرتبه یک تشت آب از طبقه دوم بود سوم بود چهارم بود روی سر من خالی شد. حس کنجکاویم نگذاشت فورا به خوابگاه بروم نیم ساعتی با لباسهای خیس توی محوطه ایستادم تا دیگر لرزم شد و به اتاق رفتم. ولی اتفاقات آن شب مرا به فکر برد ما چه کار باید بکنیم می دانم کاملا غلط است که با چادر بیایی و آتش را لگد کنی و همچنین غلط است که حرمت ماه محرم را نگه نداری!
اما آیا واقعا با آتش روشن کردن حرمت ماه محرم شکسته میشود؟
آیا این درست بود که شب چهارشنبه سوری محل برخورد مذهب و سنت و اسلامیت و ایرانیت در محیط کوچک دانشگاهی باشد؟
بگذریم...

خاطره ششم: رقص آتش
این خاطره مربوط است به آخرین سالی که چهارشنبه سوری در دانشگاه بودم بچه همه ریخته بودند وسط محوطه من و فهیمه و سارا هم رفتیم توی محوطه خوابگاه جلوی  خوابگاه ما آتش روشن کرده بودند آنقدر جوگیر شدم که من هم از آتش پریدم سارا با مزه از آتش می پرید فهیمه هم پرید. بچه های کرد خوابگاه دور اتیش حلقه زدند و شروع به رقص کردی کردند. واقعا شادی را از چهره بچه ها می شد دید. چند ساعتی دور آتیش جمع شدیم و بچه ها هلهله کردند و بعد خسته شدیم آتش و بچه ها را گذاشتیم برگشتیم به اتاق تا قبل از دوازده جشن بچه ها تمام شده بود. 

خاطره هفتم: انتظار
من در این سالها زیاد به چهارشنبه سوری علاقه مند نبوده ام اما امسال برای آمدنش لحظه شماری می کنم به امید آمدنش.