وسط خیابانم لابلای مردمی که برای خرید آمده اند بیرون. گوشیم آلرم می دهد که اس ام اس دارم. با خودم فکر می کردم چه عجب. چند وقتیست دوستان از اس ام اس فرستادن به من پشیمان شده اند شش ماه است که جواب هیچ اس ام اسی را نداده ام. تنها برای جواب اس ام اس های ضروری فقط زنگ می زنم. امروز هم از آن روزها بود باید زنگ می زدم. زهرا بود خبر کوتاه و شادی را فرستاده بود. خبری خوش از آسوده داشت که از ازدواج او خبر می داد. باید از صحت آن باخبر می شدم. زنگ زدم زهرا مقدار اطلاعش از خبر به اندازه همان اس ام اسی بود که برایم فرستاده بود فقط منبع خبر را گفت که طیبه بود. هنوز یادم نرفته است چند ماه پیش  توی بازار آستارا بودم که باز اس ام اس آمد و آن بار خبر فاجعه بار بود و از تنهایی سمیه خبر می داد و آن روز چقدر دلم می خواست که خبر واقعیت نداشته باشد و حال چقدر خوشحال بودم اما دودل  بودم که زنگ بزنم یا نه. سرانجام به سمیه زنگ زدم بعد از سلام و علیک روتین. شانس آوردم خود سمیه گفت خبرها پیچیده خوشحال شدم واقعا امروز روز خوبی بود. حالا  فکر می کنم چقدر اس ام اس خوب است.
در انتها این پست برای سمیه  بهترین آرزوها را دارم تا در سایه خداوند خوش خرم وسبز بزیند.