دیروز رفتم امتحان دکترا دادم. خب خوش و خندان ساعت شیش و نیم بیدار شدم کتری را گذاشتم چای را دم کردم نخورده رفتم مریم هم لطف کرد مرا رساند سر راه زهرا را هم سوار کرد.

به محل امتحان که رسیدم  مریم گازش رو گرفت و رفت. من و زهرا به در ورودی نزدیک می شودیم که زهرا یکی از دوستانش را دید سلام و علیکی کرد به دوستش گفت: "چرا منتظری؟" اون هم در جواب گفت: "منتظر دوستی هستم که کارت جلسه ام دستش." من رو می بینی تازه یادم اومد که نه کارت ورود به جلسه نه کارت شناسایی دارم.

یعنی ادم باید چقدر اماده امتحان باشد که کارتش را جا بگذارد اگر مریم شوماخر بازی در نمی امد و در جاده از هر تنها بنده ای سبقت نمی گرفت حق من این بود که امتحان ندهم. خدا رحم کرد که به سلامت رسید. یعنی به من چی باید بگید؟

حالا امتحان: واقعا هوش تحصیلیش عالی بود. اونهای که مجله کتیبه اشنا هستند می دونند یه جدول به نام چپ اندر قیچی داره که پنج ستاره است مثلاً میگه پنج نفر همسایه اند که پنج حیوون دارند به هر حیوانی یه غذایی می دند هر کدوم یه ماشین دارند و درشون یه رنگه. حال اونی که الاغ داره کنار درمشکیه نیست. در قرمز تویوتا داره. اسم همسایه کسی که به اسبش ابمیوه میده جانتان نیست حالا در نقره ای متعلق به کیه؟ و یه جدول زیرش هست که باید تکمیل بشه. دقیقا چنین سئوالی اومده و پنج تا از چهل سئوال بود که خیلی حال کردم و جوابش دادم دوتا درک مطلب بود. خیلی سئوالات نرمال بود هر چهل تا رو در وقت تعیین شده تموم کرد و یک دقیقه وقت زیاد اوردم. اما زبانش رو بد دادم. درباره امتحان ظهر ریاضی عمومیش سنگین بود و معادلاتش خوب بود تونستم چندتا سئوالش رو جواب بدم با اینکه خیلی وقته لای کتاب معادلات  رو باز نکردم.

این هم حدیث امتحان که ازهر حرفی خوشترهدروغگو

بعد نوشت: یه بنده خدایی اومده سرچ کرده "دیروز امتحان دکتری دادم+سخت بود" و به این پست رسیده شما فکر می کنید هدفش چی بود؟