من از استاد داودی به جز خاطره خوش چیزی ندارم استاد ریاضی یک و ریاضی گسسته ام بود و اگر خود مونی بگم استاد ماهی بود. ریاضی یک را زمانی با او داشتم که ترم یک بودم تجربه درس خواندن در دانشگاه را نداشتم. او همیشه وسط کلاس سئوال می پرسید تا بچه ها جواب بدهند تا در جریان درس و موضوع آن قرار بگیرند. ما تازه کنکور داده بودیم با اعتماد بنفس بالایی به او جواب می دادیم یک روز به ما گفت: "شما که اون ته کلاس نشسته اید مثل بلبل جواب می دهید آیا درسهایی که من می دهم را مرور می کنید یا فکر می کنید ساده است واقعیت را روز امتحان می بینید که شما عرق می کنید و با دست پیشانیتان را خشک می کنید." راست می گفت آن موقع فکر می کردیم این درس ها آسان است و زیاد نیازی به مرور ندارد بجز شبی از شبهای ماه رمضان که خوش خوشان تا نیم شب با سمیرا بیدارماندیم و درس خواندیم و بعد درس لوبیا پلو پختیم و اولین نفری بودیم که از سلف غذا گرفتیم بجز آن شب ریاضی یک خواندن را زیاد جدی نگرفته بودم.
آن روزها  گذشت تا شب امتحان شد. شب امتحان وقت زیادی نداشتیم روز قبل امتحان مبانی داشتیم من و سمیرا تا نیم شب ریاضی یک خواندیم و چای دم می کردیم و درس می خواندیم ولی حجم درسی که استاد داودی داده بود بیشتر از آن چیزی بود که فکر می کردم. فردا رفتم سر جلسه من و سمیرا ردیف جلو نشستیم کنار دست یکدیگر. استاد داودی و یوحنایی مراقب امتحان بودند یکی آمد بالای سر من ایستاد و دیگری بالای سر سمیرا. برگه ها را استاد داودی داد. راست می گفت حالا وقت عرق کردن بود سئوالات برعکس آن چیزی که فکر می کردم راحت نبود عرق سردی بر پیشانیم نشسته بودم با دست عرقم را پاک کردم. شروع به  نوشتن کردم دیدم بیش از نصف سئوالات را نمی توانستم جواب بدهم استاد داودی و یوحنایی با هم حرف می زدند. سمیرا رو به من کرد گفت: "چه سئوالاتی رو حل کردی؟" من نگاهی به استاد داودی کردم که داشت با استاد یوحنایی حرف می زد دیدم حواسش نیست جوابش را دادم او هم سئوالاتی که من جواب داده بودم را جواب داده بود این مکالمه ما دلگرمی من بود که کس دیگری نیز مثل من بود. با برگه ام کلنجار می رفتم واقعا نمی دانستم دیگر چه بنویسم. دیگر به انتهای زمان امتحان نزدیک می شدیم و صبحت کردن من سمیرا بیشتر شده بود داشتیم با هم سر سئوالهای که حل کرده بودیم و یا نکرده بودیم صحبت می کردیم. شاید هیچ جوابی بین ما رد و بدل نمی شد اما با هم حرف می زدیم که استاد داودی آمد بالای سرما و گفت: "نگران نباشید تا هفت بنویسید من به شما ده می دهم. حالا دیگه بسه." من هم برگه ام رو به استاد دادم و گفتم: "استاد انشا ا... ترم دیگه هفت میشیم شما ده بدین." راستش استاد به من و سمیرا رحم کرد شاید اولین ده درسی ام را می گرفتم که از لطف استاد بود و یکی از بزرگترین تجربه ها درباره درس خواندن را نیز از لطف او  به دست آوردم. 
یکی دو سال بعد با استاد داودی ریاضیات گسسته داشتیم دیگر درس خواندن را یاد گرفته بودم این بار هم ریاضی گسسته را با سمیرا داشتم. اما موقع امتحان  در حد بیست خوانده بودم و قرار بود به سمیرا تقلب برسانم قرارما این بود که  تمام جوابها را توی برگه سئوالم بنویسم بدهم به سمیرا و برگه سئوال سمیرا را از او بگیرم و بعد بروم برگه جوابم را تحویل بدهم و او را با برگه تقلب سر امتحان بگذارم در واقع جرات تقلب را داشتیم چون استاد داودی از تلقب دانشجویان از سر بزرگواری می گذشت. سمیرا پشت نشست و من جلو. ردیفهای آخر کلاس بود صندلی کناری سمیرا روزبه بعقوبی نشسته بود مثل اینکه از سمیرا تقلب خواسته بود و او هم اقرار کرده بود که قرار است از من تقلب بگیرد با من در میان گذاشت که حاضرم به او هم تقلب بدهم من هم گفتم: "اشکال ندارد بعد از اینکه نوشتی بده بهش بنویسد چه فرقی برای من میکند یک نفر یا دو نفر." برگه ها را پخش کردن سئوالات خیلی خوب بود به جز یکی دو تا که کمی سخت تر بود مسئله ها عالی بود شروع به نوشتن کردم وقتی می نوشتم یک بار هم پشت برگه سئوالات می نوشتم فقط کمی عقب جلو که کسی شک نکند تا شانزده نمره را نوشتم دو تا از سئوالها مانده بود که باید فکر می کردم. دیدم وقت خوبی هست که برگه ها را معاوضه کنیم واقعا ترسیده بودم سمیرا می گفت: "بده." ولی من می ترسیدم. نمی دانم یعقوبی کی کوله پشتی اش را پشت صندلی من آویزان کرده بود و مدام می گفت: "بنداز توی کوله من." فکر می کردم بدون برگه سئوال گیر می افتم. که در این کش قوس برگه من از دستم افتاد وسط کلاس. سمیرا پرید سریع وسط کلاس برگه من را برداشت و موقع برگشت برگه خودش را روی صندلی من گذاشت من هم روی دو سئوال باقی مانده فکر می کردم که از پشت سمیرا از دو سئوالی که ننوشته بودم می پرسید یکی یک تعریف بود که سمیرا اولش را گفت یادم آمد دومی هم وسطش بودم که استاد متوجه کل کلهای زیاد ما شده آمد بالای سر من و به برگه من نگاه کرد و گفت: "خب! خوب نوشتی بس دیگه بیست که نمی خوای برگه ات رو بده." احساس کردم دیگر وضعیت مطلوب نیست ترجیع دادم که برگه ام را بدهم و از شر تقلب دادن و گرفتن راحت شوم. من مطمئن بودم که استاد داودی در هر دو مورد از مکالمات ما آگاه شده بود اما به روی خود نیاورده بود که ما دچار هیچ دردسری نشویم همیشه این بزرگواری او را فراموش نمی کنم.
یک روز توی راه پرشکوه بودم داشتم از حسن برخورد خوب استاد تعریف می کردم که از اول راهرو نهصدها تا آخرش هر کسی سلام می کند چه دانشجو چه استاد دستش را روی سینه اش می گذارد و سرش را خم می کند و سلامی گرم تحویل آدم می دهد. گفتم: "حیف که چنین آدم خوش برخوردی رییس گروه نیست." مرضیه گفت: "چرا نمی تونه رییس گروه باشه؟" گفتم: "با وجود این همه دکتر و استاد تمام و دانشیار و استادیار به او که فوق لیسانس هست فکر نمی کنم چنین پستی برسه." از این حرفم خیلی نگذشته بود که چند ماه بعد استاد داودی رییس گروه شد و خداییش هیچ کاری را می توانست انجام بدهد را روی زمین نمی گذاشت و حتما انجام می داد.
گاهی اوقات خوبی اصلا خوب نیست آدمها واقعا ظرفیت برخورد خوب را ندارند. یادم هست استاد داودی یک روز را می گذاشت برای کمک به دانشجویانی که مشروط میشوند یعنی روزی قبل از اینکه نمره ها را به کامپیوتر بدهد به بچه ها وقت می داد تا بیاییند و از مشکلاتشان بگویند و چند نمره ارفاق می کرد اما چندتا از دوستانم با اینکه نمره خوبی شده بودند فقط برای بهبود معدل و رساندن معدلشان به نمره الف می رفتند پیش استاد و می گفتند که مشروط می شویم و از عنایت و لطف استاد سوء استفاده را می نمودند. نمی دانم کار آنها چه بنامم. ولی باز هم استاد بزرگوار بود و به آنها کمک می کرد.
یک روز با الهام توی راه سلف استاد داودی را دیدم سلام وعلیکی با استاد کردیم الهام بعد از رد شدن استاد گفت: "می خواهم بروم از استاد تشکر کنم." آن موقع الهام آنالیز ریاضی داشت. به او گفتم: "چرا می خوای از استاد تشکر کنی؟" گفت: "یادت میاد فصل اول ریاضی یک رو که ازمون میان ترم گرفت در واقع فصل اول آنالیز یک بوده حال که استاد فروزانفر به ما درس میده خیلی راحت متوجه می شویم واقعا لطفی کرد که حالا متوجه شدم." او راست می گفت من هم که بعدا آنالیز یک را برداشتم متوجه شدم و بعدها که برای کنکور ارشد می خواندم متوجه شدم رفرنسهایی که گفته بود  کتابهای برای ریاضی یک نبود بلکه کتابهای خوبی در مبحث آنالیز ریاضی بودند او آینده را برای ما می دید.