روی صندلی پارک نشسته بود و داشت با خودش فکر می کرد که باید چیزی را گم کرده باشد چون به نظر رهاتر و سبکتر از همیشه می آمد. 
(بقیه داستان در خواندن مطالب دیگر)
 توی دستش چیزی نبود با خودش فکر می کرد از صبح  چه کار کردم هوا ابری بود از خانه بیرون زدم رفتگر داشت جارو می زد نگاهی به او کردم و خسته نباشید گفتم. به ایستگاه اتوبوس رسیدم توی ایستگاه نشستم و پاکت و کیفم را روی صندلی ایستگاه گذاشتم اتوبوس که آمد سوار شدم اما یادم رفت پاکتم را بردارم فقط کیفم  را برداشته بودم و پاکتم را که ظرف غذای نهارم تویش بود در صندلی ایستگاه جا گذاشتم و حالا تازه احساس گرسنگی می کرد. توی اتوبوس پرونده های مالی را در آوردم و نگاهی به آنها کردم امروز آنها را باید در جلسه مطرح می کردم پیر مردی خمیده دیدم از جایم بلند شدم و صندلی را به او دادم راستش موقع برخاستن متوجه نشدم که پرونده زیر پایم افتاده و در بین جمعیت مسافران گم شده. از اتوبوس پیاده شدم. به اداره رسیدم از پله ها بالا رفتم به اتاقم که رسیدم همکارم زود گفت: "برو پیش حجتی میخواد چک رو  امروز نقد کنه برو رایش رو زود بزن و گرنه گندش در میاد حساب خالی افرین بپر برو!" راست می گفت این کار بر همه چیز حتی جلسه امروز اولویت داشت. اول گفتم زنگ بزنم زنگ زدم ولی همیشه گفتند: "چشم توی چشم یه چیز دیگه است." بدبختی من این هست که جور کارهای اون رو من باید بکشم چون به قول معروف من معرفیش کرده ام و حال چوب هر دوسر طلام. چپ میرم راست میرم رییسم میزنه تو سرم که این مرتیکه کار بلد نیست اوردی توی اداره به عنوان پیمانکار که پا رو پا بندازه. از اون طرف هم اون غر می زنه که مرد حسابی اداره است که دارین یه بار سر ماه پول من بدون کم کاستی نشد بدن اگه برا هر ننه قمری کار می کردم حالا پاداش و عیدی هم به من می داد. کیفم را برداشتم دیدم دارد باران می آید از قاسمی که تازه از بیرون می امد چترش را گرفتم تا زیر باران خیس نشوم شالم را جلوی صورتم کشیدم تا هوای سرد توی ریه ام نرود تاکسی گرفتم  گفتم سپهبد قرنی سوار شدم کنارم زنی سوار شد که بارانیش خیس آب بود خودم را جمع کردم گوشه تاکسی. وسط سپهبد قرنی پیاده شدم هنوز باران می آمد وقتی تاکسی از من دور شد متوجه شدم چتر قاسمی را جا گذاشتم.توی کوچه پیچیدم و از پله های ساختمان طوبی بالا رفتم آسانسور ساختمان حجتی همیشه خراب بود و من عادت کرده بودم که آسانسور را امتحان نکنم. طبقه پنجم که رسیدم رفتم سمت شرکتش منشی اش گفت که آقای مهندس جلسه دارن می دانستم حوصله دیدن من را ندارد دیدن من یعنی تاخیر در دیدن پولش ولی راست می گفت یک ربع بعد چند نفری از اتاقش بیرون امدن. گرمم شده بود شالم را باز کردم و روی صندلی گذاشتم منشی برایم چایی توی فنجان آورده بود این حجتی خیلی گداست با پولی که در می اورد هنوز هم که هنوزه یه آبدارچی برای خودش نگرفته بیچاره منشیه فکر نکنم صد تومن بیشتر بده بهش از این گدا بیشتر بر نمیاد باید بیچاره برای هرکس و ناکس چای بزاره. چای را سر کشیدم خود حجتی مثل گربه ای که دمش آتش گرفته بود پرید بیرون می خواست من را تحویل بگیرد اما یه دلش می گفت بزند توی حال من نمی دانم او روی دنده خوبی بود یا من شانس اوردم من را برد توی اتاقش شومینه اتاقش تا ته روشن بود و اتاقش مثل حمام خانه بود کتم را در آوردم رو کردم به او که خودتون از وضع اداره خبر دارین اگه چند روز دندون رو جیگر بزاری اوضاع روبراه می شه اگه وزارت خونه پول توی حساب بریزه ما هم حساب شما رو صاف می کنیم حجتی هم داغ دلش تازه شده بود گفت: "جون من نه جون خودت واقعا اون روزکه گفتند بیا اینجا کارت رو شروع کن من چیزی گفتم. گفتم بچشم میام بد کار کردم هر چی خورده فرمایش داشت گفت. ما به خاطر گل روی شما انجام دادیم پر بیراه که نمی گیم پولم رو می خوایم گزاف میگم بگو اره."  گفتم: "روم سیام وضیعت من رو که می دونی مردونگی کون به خاطر من کوتاه بیا" نمی دونم خدا با من بود یا چی که حجتی با همین بحث کوتاه کوتاه اومد همونی که پشت تلفن داد و هوارش بلند بود بعد چای ازش خداحافظی کردم داشت با من تا دم در می اومد که تلفن زنگ زد و رفت جواب تلفن بده به منشیش گفتم: "امروز هر چی می خوای از رییست می تونی بگیری." منشی گفت: "حالا اره نیم ساعت پیش نه چون نیم ساعته که خبر برنده شدن تو مزایده رو بهش دادن." می بینم چرا خوشحال و خوش اخلاق بود تصمیم گرفتم سریع بیایم تا زنگ نزنند که ضرر کرده برای همین شال و کتم رو توی اتاق حجتی و منشیش جا گذاشتم. از پله ها که پایین اومد متوجه شدم که آسانسور کار می کنه موبایلم زنگ زد از اداره بود همکارم قاسمی می گفت: "کجایی که رییس می خواد درباره پرونده مالی امسال جلسه تشکیل بده گفتم دنبال پرونده مالی امروز بودم." یاد پرونده مالی افتادم دم در کیفم را باز کردم پرونده نبود متوجه شدم توی اتوبوس جا گذاشته است. باید اتوبوس را می یافت به اولین باجه اتوبوسها رسیدم گفتم: "حاجی اگه یه چیز توی اتوبوس گم گنیم چطور می شه پیداش کرد." بلیط فروش گفت: "داداش تحویل اداره  شرکت واحد میدن. راستی کی گم کردی شاید هنوز پیش راننده اش باشه." گفتم: "امروز" گفت: "پس اگه زود میخای راننده رو پیدا کن!" گفتم: "ممنون" خودم رو به ایستگاه مترو میرسونم از پله ها پایین میرم کارتم رو میکشم  وارد قسمت انتظار مترو میشم. روی صندلی می نشینم و با خودم کلنجار می روم ایکاش حواسم را جمع می کردم صدای قطار میاید سریع می روم کنار ریل ها مترو می ایسد درها وا می شود با فشار دیگران وارد می شوم و اولین میله دم دستم را می گیرم درها که بسته می شوند کیفم را می بینم که روی صندلی ایستگاه جا مانده است از خشم به خودم می پیچم و از ایستگاه خارج می شویم. من از کیف مهمتر باید دنبال پرونده باشم. در ایستگاه صادقیه پیاده می شوم میروم به ایستگاه اتوبوسها می روم پرسان دنبال اتوبوس صبح می گردم به من می گویند که با راننده اش تماس گرفته اند و تا نیم ساعت دیگر می رسد اینجا نیم ساعت عذاب آور که می تواند با این ترافیک شهری به دو یا سه ساعت تبدیل شود دستشویی ام گرفته می روم توی مترو از پله ها پایین می آیم می روم توی سالن دستشویی بویش خفه ام می کند به ساعت و موبایلم که به کمرم بود فکر می کنم. آنها را در می آورم و بالای پنجره سالن دستشویی می گذارم تا مثل آن موبایلم نشود که افتاد توی دستشویی و فاتحه اش را خواندم باید سریع می امدم بیرون تا کسی آنها را نبرد. داشتم دستم را می شستم که صدای موبایلم از بالای پنجره بلند شد سلام آقا شما فرموده بودید یه پرونده گم کردید دیگه حاجی جون بیا آقای صولتی همین الان اومدن تا نوبتشون نشده پرونده انت را بگیرو برو. از پله سریع بالا می آیم خودم را می رسانم به ایستگاه اتوبوس و توی اون شلوغی صولتی را پیدا می کنم پرونده ام لگد خورده کثیف شده بود ولی خدا رو شکر چیزی ازش کم نشده بود. موبایلم دوباره زنگ می زند حالا باز هم باید قاسمی باشد اما رییسه کجایید آقا مثل اینکه نمی خواین تشریف بیارین اگه اینطوره اصلا تشریف نیارین که همکارا تکلیفشون رو بدونند گفتم حاج آقا شما مطلع هستید چک حجتی امروز سر رسیدش بود رفتم رفع و رجوع کنم که قبول کردن حال توی ترافیک گیر کردم اگر از نظر شما اشکالی نداره جلسه توی اضافه کاری تشکیل بشه از آنطرف خط فریادش بلند شد که نمی دونم چرا ترافیک یقه شما رو فقط می چسبه بیا اداره تا تکلیفت رو روشن کنم باید می رفتم تاکسی دربست گرفتم سوار شدم توی تاکسی می خواستم ساعت رو بدونم که یادم اومد ساعتم رو توی دستشویی جا گذاشتم. کیف پولم رو در آوردم گفتم چقدر میشه حاجی؟ گفت ده تومن گفتم مگه سر می بریی هفتم بیشتر نمیدم اما اون از خر شیطون پایین نمی اومد ده تومن رو پیاده شدم موقع پیاده شدن برای اینکه دلم خنک بشه درها محکم به هم کوفتم. تازه فهمیدم موبایلم رو توی لگن اون جا گذاشتم حالا خر بیارو باقلی بار کن. پرونده رو با خودم داشتم رفتم پیش رییس کلی براش صغرا و کبرا چیدم تا از خر شیطون بیاد پایین اون هم کلی غرها که به جون حجتی می خواست بزنه به جون من زد بعد کار به قاسمی گفتم که براش یه چتر می خرم و باهاش تا سر خیابون رفتم تا یه چتر بخریم و از شرمندگیش دربیام. رفتیم توی فروشگاه چتر مشکی دسته بلندی رو انتخاب کرد من هم پولش رو دادم کلی تعارف کرد ولی آخرش حساب کردم توی کش و قوس تعارف مون من متوجه نشدم که کیف پولم رو جلوی صندوق جا گذاشتم. از فروشگاه بیرون اومدیم بارون می اومد گفتم حاجی جون من باید برم مسجد امروز نمازم رو نخوندم بعد اینجا باید برم شرکت تبلیغاتی دیگه نمازخون نمی شم.برای همین ازش جلوی مسجد خداحافظی کردم و رفتم توی مسجد وضو گرفتم نمازم را خوندم موقعی که می خواستم خارج بشم کفشم نبود از متولی مسجد خواستم با من بگرده گفت می برن گفتم یعنی چی گفت یه دزد هست که کارش همینه تا کسی وارد میشه مثل اینکه بو می کش کفش یارو می بره براش یه دمپایی پاره میزاره حالا حاجی جون می خوای این رو بپوش یا دنبالش بگرد به دمپایی ها نگاه کردم پاره بود اما دیگر باید از کفشم چشم می پوشیدم. از مسجد بیرون آمدم کیف پولم را پیدا نکردم مجبور بودم پیاده پیاده همه راه را گز کنم امروز خیلی کار کرده بودم و دیگر حال راه رفتن را نداشت نمی دانم حواسم نبود یا نه که اشتباه پیچیدم و خود را یکباره درون پارکی روی یک صندلی دیدم و حال احساس می کنم که خیلی سبکتر از همیشه هستم باید حتما چیزی را گم کرده باشد احساس می کردم راهم را یا خودم را گم کرده ام.