مینا کنار خیابان ایستاده بود به دستهای خالی مرد نگاه کرد و گفت: "آقا شما یه چیزی گم نکردین؟" مرد با تعجب گفت: " فکر می کنی من چیزی گم کردم!" مینا با اطمینان رو به مرد گفت: " آره  آقا من فکر می کنم چتر تون رو گم کرده باشید." مرد با تعجب و کمی نگرانی میگه " آره حق باهاته چترم! چترم نیست! دختر جون از کجا فهمیدی که من چترم رو گم کردم" مینا لبخندی ملیح تحویل مرد میده و چیزی نمیگه مرد دستپاچه راه آومده رو برمی گرده. اصغر آقا از کیوسک بیرون میاید و رو به مینا میگه: "به اون آقا چی گفتی؟"
- " دایی جون گفتم چترش رو گم کرده."
- " تو از کجا می دونستی که چترش رو گم کرده؟"
- " آخ دایی جون دیگه!"
اصغر آقا سگرمه هاش توهم میره میگه " چندبار به تو بگم که با غریبه ها حرف نزن چترش رو گم کرده که کرده به تو چه؟ به مادر این بچه چقدر بگم کارخونه رفتنت دیگه چیه؟ این پیر زن نمی تونه خودش رو جمع  و جور بکنه تا برسه این بچه رو واسه اینه که همیشه توی خیابون ولو شده! برو بچه خونه به مامانت میگم ها!"
در همین موقع مرد با چتری در دست سر می رسه.
-"دختر کوچولو ممنون که گفتی. چند سالته؟"
-" شیش سالمه!"
اصغر آقا یه نگاهی به مرد می کنه میگه "فرمایشی بود آقا!"
-"نه فقط میخواستم از خانم کوچولو تشکر کنم که گفت چترم رو گم کردم اگه نمی گفت چترم گم شده بود! می تونم بهش شکلات بدم." اصغر آقا سری تکان داد گفت " خواهش می کنم بفرمایید!" و مرد از جیبش شکلاتی به مینا داد. مینا دستهایش را پشتش پنهان کرد و نگاهش را به اصغر آقا دوخت. اصغر آقا زیر لبی گفت: " بگیری از آقا تشکر کن." مینا شکلات رو گرفت گفت "آقا ممنون!"
مرد رو به اصغر آقا "دخترتونه خدا حفظش کنه؟"
-"نه آقا. خواهرزادمه!"
مرد که با عصبانیت اصغر آقا روبرو بود حرف رو ادامه نداد زود خداحافظی کرد رفت. آقای ابراهیمی که مشتری همیشگی کیوسک اصغر آقا بود برخورد اصغر آقا با مینا و مرد رو دید رو به اصغر آقا" چرا بچه رو دعوا می کنی؟"
اصغر آقا مثل اینکه می خواست برای یکی حرف بزنه و منتظر چنین سئوالی بود گفت: " آخه شما که خبر ندارید کار هر روز این خانوم خانوماست میمونه اینجا به مردایی که رد میشن میگه "آقا شما یه چیزی گم نکردی؟" بعد مرده متوجه می شه که یه چیزی گم کرده یه بار شالش یه بار یه چتر یه بار یه کیف یه باریه کیف پوله!"
آقای ابراهیمی که متعجب به حرفهای اصغر آقا گوش می کرد: " گفت همیشه به مردها می گه همیشه هم درست میگه؟"
-"آره آقای ابراهیمی جون همیشه به مردا میگه یکی دوبار هم به زنها گفته چترشون گم شده بجز یه مرده که هر روز بارانی که خیس میبیندش بهش میگه چترت رو گم کردی و اون میگه که گم نکرده برای بقیه درسته راستش رو  بگم من از این کارش می ترسم به خدا فکر می کنم که غیب می دونه!"
-" نه بابا اصغر آقا شاید اشتباه می کنی اصلا تا به حال ازش پرسیدی که اون از کجا میدونه؟"
-"چی فکر کردی چندبار ازش پرسیدم اون هم گفت دیگه دیگه! از این چی میشه فهمید!"
-"اصغر آقا جون میخای من بپرسم شاید به من بگه!"
-"باشه امتحانش که ضرر نداره!"
آقای ابراهیمی به مینا نگاه کرد مینا با آن چشمهای تیله ایش و موهای فرفری ریزش با آن صورت تپلش مثل یه عروسک با نمک بود.
-"خانوم کوچولو خوبی؟"
-"ممنون!"
-" راست میگن تو میفهمی آدما چیزی گم می کنن؟ آره راسته؟"
-" من که نمی فهمم می بینم که گم کردن"
-"چطوری؟"
-"مثلا این آقاهه صبح که میرفت یه چتر داشت اما الان که داشت می اومد باهاش نبود پس من نفهمیدم من دیدم که با خودش نداره دیگه!"
-"آهان اینطوری که تو می فهمی حالا چرا همش به آقایون میگی مگه خانوما چیزی گم نمی کنن"
-" نه آقا خانوما که کیفشون رو گم نمی کنند کیفشون رو که از خودشون جدا نمی کنند اگه کیف پول دارن یا شال میزارن توی اون من هم نمی دونم که توی کیفشون چی یا توش چی  بوده که حالا دیگه نیست من فقط می تونم چترهاشون رو بفهمم."
آقای ابراهیمی لبخندی زد گفت "چه دختر باهوشی" و متعجب مانده بود در دقت نظر مینا! رفت سمت اصغر آقا راز زیاد دانستنهای مینا را تعریف بکنه!
*******
چند روز بعد باران تندی می بارید و باز مینا زیر سایه بان خانه مادر بزرگش جلوی کیوسک اصغر آقا ایستاده بود که مردی با چتر از جلویش رد شد چند قدم جلو رفت و بعد برگشت. و رو به مینا گفت:
"خانم کوچولو چرا نمی گی من چیزی گم کردم یا نه؟ مثل اینکه این بار هم اشتباه کردی؟"
مینا به مرد خیره شد گفت: "آقا چرا بگم شما که این بار چتر دست تونه اون موقع که چتر تون رو گم می کردید من به شما می گفتم حالا چرا باید به شما بگم وقتی چترتون رو گم نکردید؟"
-"آره چترم رو گم نکردم من یه چیز دیگه گم کردم من کسی که همیشه چترم رو بهش می دادم رو گم کردم این بار کسی نیست که من چترم رو بهش بدم و خودم خیس برگردم و تا تو ازم بپرسی "آقا شما یه چیزی گم نکردید؟" و من بگم نه من چیزی گم نکردم. می بینی این بار هم اشتباه کردی من یه چیزی رو گم کردم."
مینا به مرد نگاه می کرد و می دید که مردی با چتر دور می شود. از آن روز دیگر مینا به کسی نگفت که چیزی گم کرده اند یا نه.